زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

بيد مجنون
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱۱
 

سلام سلام!خوبين؟!خوشين؟!تو اين ۱۰ روزی که نبودم يه عالمه خبر بود!رفتم ماسوله البته با تور و ۱ روزه اما خوب خيلی خوب بود يه عالمه فيض بوردم!هوا محشر بود!بارون ميومد ماسوله تقريباْ همه يخ زديم و مرديم الان روحه منه که داره برای شما مينويسه!خلاصه جای شما خيلی خيلی خالی!خبر بعدی اينکه در کمال ناباوری اين تر ميان ترم زبانم رو ۱۹ شدم در حالی که فکر کنم بيشتر از يک ساله که گير داده بودم و هر ترم ۱۶ ميشدم!خبر بعدی چی بود ديگه!؟بی خيال اگه بخوام همه ی خبرهارو بگم تا فردايی پس فردايی چيزی طول ميکشه!

خب فيلمی که الان روی پرده ی سينماهاست و فکر کنم همتون ديده باشين يا حداقل تعريفش رو شنيده باشين بيدمجنونه!امروز بازم جاتون خالی نشستيم با دوستان تقدش کرديم!البته نقدمون يکم از اين شاخه به اون شاخه بود وسطش نمی دونم چرا از شهربازی و کوه سر درآورديم اما خب در کل اونقدرها هم بد نبود!

بيد مجنون مثل همه ی فيلم های ديگه و همه ی چيزهای ديگه هم يه نقصی داشتش!نميشه بگی نه بعضی از فيلمها نقص ندارن خداييش اگه وجدانی بهشون نگاه کنين ميبينين اونها هم يه نقصهايی دارن خب!نقص اين فيلمنامه هم اين بود که بقول هليا بعضی جاهاش يکم بد پيش رفته بود و کم آورده بود مثل اونجايی که نشون داد که زنش گذاشت و رفت کاشان!اون اتفاقاته بدتر از اين رو هم تحمل کرده بود!اما ميدونين به نظر من کاملاْ کار طبيعی ای رو زنش کرد!کاری که هرکدومه ماهم اگه بوديم ميکرديم!می دونين از وقتی بينا شده بود يه حسه عجيبی پيدا کرده بود زنش نگران بود!يه جوری اون دوتا چشمی که شوهرش تازه پيدا کرده بود اذيتش ميکرد!ميدونين دقيقا اون يارو زمانی که فکر ميکرد کوره بينا بود و زمانی فکر ميکرد بيناست کاملاْ کور شده بود دنيايی که اونقدر برای ديدنش ولع داشت و وقتی تونست ببينتش تمامه اون قولها و چيزهايی رو که ميخواست ببينه از دست داد اون باورهای قبليش از آدمها از چيزهای دور و برش از همه چيز از بين رفت!ديگه اون خدايی که اول فيلم ميشناخت رو نميشناخت ديگه اون باودهايی که داشت از بين رفته بود يه زمانی براش چيزهای ديگه ای مهم بود زنش رو يه فرشته ميدونست اکا وقتی بيناييش رو به دست آورد زنش رو ناديده گرفت و از اون يه کينه به دل گرفته بود چون ازش مراقبت ميکرد چون نميخواست اتفاقی براش بيفته و چون از روی عادت يه کارهايی رو ميکرد و نتونسته بود خودش رو با شرايطه جديد وفق بده!ميدونين اون مورچه بودش دقيقا داشت مسير زندگی اون مرده رو نشون ميداد وقتی توی خارج بود اول از توی روشنايی اومد بعد رفت توی تاريکی و بعد توی روشنايی اما توی ايران که بود از توی روشنايی دوباره رفت توی تاريکی داشت يه دونه ای رو به دوش ميکشيد که فکر ميکنم همون بار زنديگيش بود!آهان يه چيزه ديگه راجه به درخت بيد و گردو!درخت بيد ميوه نداره يه درختيه که چوب سستی داره و ميدونين که با وزش باد شاخه هاش تکون ميخورن اما درخت گردو درختيه که ميوه داره و چوب محکم و زيبايی داره و با وزش باد فقط برگهاش تکو ميخوره اما شاخه هاش سره جاشه!مرتضی ميخواست ببرتش پيش درخت گردو اما اون همونجوری به درخت بيد سستش چسبيده بود چيزی که ازش برای خودش بت ساخته بود و تقريباْ اون رو میپرستيد اما همه جا درخت بيد پيشش حضور داشت حتی جاهايی که براش شانس نمياورد مثل دم کلاس پری!راستی نامه ی مرتضی خيلی قشنگ بود!

 

خيلی حرفهای ديگه راجع به فيلم دارم اما می دونم نوشته ام طولانی ميشه بعد کسی نمی خونهبخاطره همين همينجا تمومش ميکنم هرکسی خواست بيشتر بحث کنيم بياد تو چت!خب!خوش باشين تا آپ بعدی!بای بای