زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٠
 

ميدونم اين يادداشت ربطی به شنگوليم نداره اما خوب

 

يهو امروز ياد بچه گيم افتادم.ياد اون موقع که خونمون شمال بود.چقدر دلم برای خونمون تنگ شده.نمی دونم الان ديگه کی از پله ها ميره بالا و بعد از اونها میپره پايين!اصلا نمی دونم خونمون هنوز سر جاش هست يا نه!دلم واسه ی رامتين و امير و سمانه و ريحانه تنگ شده!حتی دلم برای خانوم غلامی هم تنگ شده!بيچاره انقدر پير شده که نمی تونه توی مغازه اش کار کنه!دلم واسه ی دوچرخه سواری توی کوچه وسط ظهر تنگ شده!حتی دلم واسه کارتون گربه های اشرافی هم تنگ شده.چه احساس مزخرفيه که آدم دلش تنگ بشه!