زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

خواب عجيب!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٠
 

سلام می دونم اونجوری که گفتم نيست و طولانيه اما خب بخونين خيلی خوبه ها!

 

...

ديشب يه خواب عجيب ديدم!خواب ديدم که توی يه زنبور داری دارم راه ميرم که يهو خودمم يه زنبور شدم.رفتم طرف کندو.وقتی رسيدم به کندو ديدم يه عالمه زنبور عسل دارن اونجا کار می کنن.منم رفتم و شروع به کار کردن کردم.بعد از يه مدتی خسته شدم و حسابی حوصله ام سر رفت.از يکی از زنبور ها پرسيدم:شما از اينکار خسته نمی شين؟!گفت:کار؟!کدوم کار؟!ببينم مگه نه اينکه ما فقط برای توليد عسل برای آدم ها به وجود اومديم؟!گفتم:نه شما می تونين برای خودتون عسل درست کنين بدون اينکه مجبور باشين اونو به کسی بدين!گفت:برو بابا دلت خوشه!عسل برای خودمون درست کنيم که چی بشه؟!گفتم ببين تو اصلا بزرگترين آرزوت چيه؟گفت:اينکه هيچ وقت اينجا تعطيل نشه!از اين حرف زنبوره خيلی بدم اومد چقدر کوتاه فکر ميکرد از اونجا زدم بيرون و رفتم طرف يه حوضچه ی پرورش ماهی.يهو خودمم شدم يکی از اون قزل آلا های پرورشيه تو حوضچه.ديدم اونها هيچ تلاشی برای زندگيه خودشون نمی کنن و اينو قبول کردن که بايد خورده بشن و قبول کردن که اصل نيستن!از يکی از قزل آلاها پرسيدم:ببينم شماها از اين وضع خسته نمی شين؟!گفت:چه وضعی؟گفتم:اينکه همش اينجا نشستين و زندگيتون ساکت و آرومه و منتظرين که يکی بياد بخوره شماهارو!گفت:خب!اگه نخورنمون هم بالاخره يه روزی ميميريم مگه نه؟!گفتم:آره ولی آزاد مردن بهتر از اينجوری مردنه!اصلا تو بزرگترين آرزوت چيه!؟گفت:آرزو دارم توی يه رودخونه واسه ی خودم شنا کنم و بتونم خودم غذا پيدا کنم و آزاد بميرم!از تعجب داشتم ميشدم ماهی شاخ دار.چقدر زود حرفم روش تاثير گذاشت!دلم براش سوخت خواستم بمونم و کمکش کنم اما گذاشتم و رفتم مثل هميشه!ايندفع رفتم تويه يه گاوداری.اونجا يه عالمه گاو بودن که کارشون فقط شير دادن بود بعدش هم سرشون رو می بريدن و می خوردنشون از پوستشون هم وسيله درست می کردن.يه چند وقتی که اونجا موندم عصبانی شدم از اينکه هرروز يه عالمه گاو دارن کشته ميشن برای خاطر ما آدم ها!داد زدم:آهــــای جماعت گاو!شماها نمی خواين کاری بکنين؟!تا کی می خواين بشينينو ببينين دارن می کشنتون؟!اصلا از اينکت ناراحت نمی شين؟يکيشون که پيرتر از بقيه به نظر ميرسيد برگشت گفت:نه!چرا بايد ناراحت بشيم؟گاو به همين درد می خوره ديگه!گفتم اما شما می تونين آزاد زندگی کنينو بدون مزاحم و چاقو به زندگيتون ادامه بدين!اين دفعه يه عده از گاوها زاضی شده بودن اما هنوز نصفشون حرفام رو قبول نداشتن!تا اومدم بگم اصلا بزرگترين آرزوتون چيه ديدم گاوها افتادن به جون هم و همديگرو با شاخ دارن ميزنن!واقعا که گاوهای گاوی بودن!وسط دعوای اونها بود که يهو از خواب پريدم و ديدم که توی اتاقم توی تختخوابمم.با خودم گفتم تو از اين وضع خسته نشدی؟!

 

...

خب اينم از نوشته ی من!چطور بود؟!