زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۸
 

اوووووووووووووووووووه!سلام!خوبين شماها؟خوش می گذره؟

امروز آخرين روز مدرسه امون بود کلی مسخره بازی درآورديم اما آخريش انقدر گريه کردن بچه هااااااااااااااااا!من تازه فهميدم مسجد نور منو راحت استخدام می کنه!آخه همه عين بچه آدم با هم ديگه خداحافظی می کردن اما تا منو می ديدن می زدن زير گريه!

بعضی از عکس ها رو که به نسبت بقيه آدميزيدی ترن رو بعدا براتون می ذارم!

 

می خواستم راجع به روحبه به مطلب بنويسم اما بعدا می نويسم يادم بندازين بنويسم!

 

اون کسايی هم که برام کامنت گذاشتن دستشون درد نکنه!راستی سالار من نمی دونم اونها دوستای خوبين ولی می دونم آدمهای خوبين!/آهای اونی که گفتی من می شناسمت اصلا نمی فهمم کی هستی خودت خودتو تسليم کن!

نمی دونم يهو چم شد!دلم يهو شور زد!دارم ميميرم قاطی کردم يهو!فکر کنم زيادی پفک خوردم که دلم ايننننننننننننننننننننننننننننن همه داره شور می زنه!

 

چندی پيش تولد مجتبی بوده!تولدش مبارک!