زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

اگر يار گران بوديم....((بر می گردم ااااااااااااااااااااا))
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢
 

سلام سلام سلام!خوبين؟خوش می گذره؟!فکر کنم ديگه وحشتناک دير به دير آپ کنم چون طبق آخرين مصوبه ای که سرکار خانوم مامان جان تصويب کردن اينجانب بايد بشينم درس بخونم و اينترنت بای بای!-البته هر چند وقت يه بار قاچاقی می يام اونم فقط برای آپيدن-خبببببببببببببب می خواستم يه چيزی اينجا بنويسم که يادم رفت مهم نيست!

روز معلم مبارک! نمی دونم امسال به مامانم تبريک بگم يا نه!امسال اولين ساليه که مامانم ديگه معلم نيست!

 

بچه:مامان خدا کجا زندگی می کنه؟

مامان:تو آسمونا عزيزم!

بچه ولی من هرچقدر به آسمونها نگاه می کنم نمی بينمش!

مامان: آخه خدا يکم اين روزها حالش خوب نيست.يکم سردرد و تهوع داره برای همين مجبور می شه صبح و شب يه ديازپام بندازه بالا تا همش تو خواب باشه و درد نکشه...

بچه:دهه!من می خوام ببينمش!پس کی بيدار ميشه؟

مامان:اوخی کوچولوی من!به عمر تو قد نمی ده!بيا تو هم روی پاهای مامان بخواب...

 

 

 

اين جای خالی ها رو با يه نوشته ی توپ ير می کنم!فعلا يادم رفته چی بوده!خب بياين اين يه نوشته ی توپ از حسين پناهی.حاج مهدی خندان دستت درد نکنه!