زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

يه خاطره يه عالمه حرف!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱
 

اين يه خاطره است از مامانم و هليا!يه خاطره که برای هليا گنگ اما برای مامانم مثل همون موقغ زنده است:

يه روز که مامانم هليا رو برده بود دکتر يک دختر بچه رو از بهزيستی با ولچر آورده بودن که مسئولهای بهزيستی برای اينکه اون ساکت باشه بهش که آبنبات داده بودن.وقتی می ره توی مطب يکی از مريض ها شروع می کنه باهاش حرف زدن و حال و احوال کردن اونم آبنباتش رو که تنها چيزی بود که داشت رو و لذت خوردنش رو می شد توی چهره اش ديد رو در می ياره و می خوات بزاره توی دهن اون مريض....