زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٩
 

سلا!خوبين؟اينم يه نيمچه افسانه به مناسبت سال نو!

 

اونسال هم مثل هر سال منتظر نشسته بوديم که ننه سرما  بره و بهار خانوم بجاش بياد اما مثل اينکه ننه سرما با اون لباس سفيد تورتوريش که دامنش همه جا رو پوشونده بود نمی خواست دست از سر ما برداره!کلاغه خبر آورد که بهار خانوم داره می ياد اما ننه سرما از جاش جم نمی خورد.وقتی بهار خانوم رسيد به شهر ما ديد يکم سردشه!پرس و جو کرد و ديد که ننه سرما هنوز اونجاست و مثل اينکه تصميم نداره اونجارو ول کنه و بره.گفت خدايا چيکار کنم چيکار نکنم؟ديد چاره ای نيست بايد بره با ننه سرما صحبت کنه!چادر چاقچول کرد رفت.به ننه سرما گفت: ننه سرما چرا نمی ری؟ ننه سرما گفت:ننه جون می گم اما تو نمی فهمی. بهار خانوم گفت بگو ننه من می فهمم.ننه جون گفت ننه می خوام به همه ثابت کنم تا من نخوام تو نمی تونی بيای اونوقت قدر منو بيشتر بدونن. بهار خانوم هرکاری کرد که ننه سرما از خر شيطون بياد پايين راضی نشود.مجبور شد اونجا رو ول کنه بره با خدا حرف بزنه تا شايد اونو راضی کنه.همين طوری که داشت گريه می کرد و اشکهاش تبديل به بارون بهاری می شد همين که سرش رو بالا کرد و خورشيد خانوم رو ديد زد زير گريه.خورشيد خانوم دهنش وا مونده بود ازش پرسيد بهار خانوم چيه چه خبره؟به جای اينکه شادی بياری داری گريه می کنی؟!بهار خانوم گفت دست رو دلم نذار که خونه!اين ننه سرما نمی خوات بره می گه می خوات به همه ثابت کنه تا اون نره من نمی تونم بيام. خورشيد خانوم گفت: غلط کرده مگه دست خودشه مادر جون؟الان من درستش می کنم. خورشيد خانوم تا جايی که تونست نورشو زياد کرد. اونوقت برفهای ننه سرما آب  و ننه سرما جاری شد تو کوه ها که دوباره سال بعد برگرده.از اون روز به بعد خورشيد خانوم شد داور آسمونها!مواظب تا ننه سرما بهار خانوم و بقيه فصل ها به موقع بيان و برن!

 

خب اينم ار بچه افسانه ی ما!البته يه فرقی داره با افسانه که خودتون بايد بفهمين!

امسال يه عيد خوبه برام چون يه احساس خوبی دارم اما از يه طرف دارم ديوونه می شم!آخخخخخخخخخخخخخ مامان جون من!نمی خوام باور کنم کمکم کن باور نکنم!

 

 

سال نو مبارک!اميدوارم سال خوبی داشته باشين!