زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢٤
 

سلام!خوبين؟اينو از وبلاگ جولاهه جون خودمون برداشتم!

گفتم:سلام،خوش اومدی
گفت:بموقع اومدم؟دير كه نكردم؟

گفتم:نه،مثل هميشه سروقت.چي با خودت اوردي؟

 گفت:همه چيزاي خوب

گفتم:از كجا مياي؟

گفت:از يه راهي كه نه خيلي دوه،نه خيلي نزديك.

 گفتم:از پيش كي مياي؟

گفت:پيش خدا بودم.

گفتم:ا...پس چرا من نديدمت؟

گفت:درست نگاه نكردي

 گفتم:مي خواي چيكار كني؟

گفت:مي خوام همه چيزو عوض كنم.

گفتم:خوب كاري مي كني،ديگه وقتشه.

گفتم:فكر نمي كني يه چيزي يا يه كسي رو با خودت نياوردي؟

يه كم فكر كرد و گفت:نه،همه چيز سر جاشه اگه درست نگاه كني مي بيني.

گفتم:ولي هر سال يه كسي رو با خودت مياوردي كه امسال نيست

گفت:امسال هم هست خوب نگاه كن!

 سرم رو بلند كردم و همه جارو ديدم،خوب نگاه كردم،نديدمش ولي حسش كردم،خوشحال شدم ،خواستم از بهار تشكر كنم كه اونو نشونم داد اما بهار رفته بود تا بقيه چيزها رو عوض كنه.

 

 

ببخشيد جولاهه جون!