زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

کمککککککککککککککککک!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱٩
 

سلام!خوبين؟خوشين؟سلامتين؟!می دونم که ديگه قرار نبود که دوباره توی وبلاگم غر بزنم و راجع به زندگی شخصی ام بنويسم اما چيکار کنم نياز به کمک داشتم!:

وقتی که می گم کارهام عين بقيه آدمها نيست نگين نه!همه دوست دارن که بقيه دوسشون داشته باشن اما من يهو قاطی می کنم اگه اينجوری بشه!منم خودم يه مدت از اينکه هيشکی منو دوست نداره می ناليدم!اما الان اينکه بقيه منو دوست دارن داره حسابی ديوونه ام می کنه!راستش مشکل من اينه که نمی فهمم بفهمم چرا!راستش علت هايی که می گن رو توی خودم نمی بينم!من مهربونم؟من بچه باحالم؟من بچه معروفم؟من با مرامم؟من؟!می دونم که بعضی هاشون يه چيزهايی از من ياد گرفتن و زندگيشون رو عوض کردن که الان خيلی هم زندگی رو دوست دارن اما اينو خودشون از من ياد گرفتن بخدا من هيچی بهشون ياد ندادم!حالا يکی به داد من برسه!يکی کمکم کنه!راستش من خيلی عوض شدم ديگه زياد شيطونی نمی کنم زياد نمی خندم زياد سربه سر اين و اون نمی ذارم!نمی دونم چم شده!تورو خدا کمکم کنيد ببينم چيکار بايد بکنم!من نيکای قبلی رو بيشتر دوست دارم!