زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

داستان فرشته(۵) -قسمت آخر-
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٧
 

سلام!خوبين؟به مناسبت تولد می خوام داستانم رو تموم کنم!

 

....

بعد از آن خودکشی پسرها زندگی خود را عوض کرده بودند.پسر اول که از خانواده ای مرفه بود بيشتر به دنيا چسبيد و سعی می کرد با خوش گذرانی از زندگی لذت ببرد و پسر دوم که از خانواده ای فقير بود خدا را شکر کرد که او را از پدر و مادرش جدا نکرد!از آن پس پسر دوم پولی را که در می آمرد نصفش را به خيريه می داد برای تشکر از خدا! 

سالها گذشت و گذشت تا اينکه آن دو پسر تبديل به دو پيرمرد شدند و روزی از روزهای خدا آن دو مردند!در خانه ی پيرمردی که مرفه بود جنازه ی ائ را به روس تختی زيبا خوابانده بودند پيرمرد انگاری که هيچگاه در اين دنيا نبوده اما می شد ترس و وحشتی عجيب را در چهره ی خفته ی او ديد.در خانه ی او هيچ کس به فکر مردن او نبود و همه در جدال بد سر اموال پدر بودند و داشتند با هم ديگر دعوا می کردند.

در خانه ی پير مرد دوم که فقير بود عده ای از مردم جمع شده بودند.جنازه در دسط خانه به روی زمين گذاشته شده بود.چهره ی او هم مانند پيرمرد اولی آرام بود و لبخندی در گوشه لبش پيدا بود.در خانه ی او هيچ کس به اين موضوع فکر نمی کرد که چه چيز به او خواهد رسيد چون همه می دانستند که او چيزی برای بخشيدن ندارد.همه باهم می گفتند خدارحمتش کند مرد خوبی بود!

فرشته که اين صحنه هارا ديد چشمانش را بست و تصميم گرفت تا وقتی که انسانها به اينگونه کارها دست می زنند و فقط به پول فکر می کنند چشمانش را باز نکند!

اکنون سالها از آن روزها می گذرد و فرشته همچنان چشمانش بسته است!

 

 

خب اينم از داستان ما!