زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

داستان فرشته(۴)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٢
 

سلام!خوبين؟ببخشيد يکم دير آپ کردم می دونين يه چند مدتی مريض بودم!يکم زير سرم بودم يکم آمپول يکم قرص خوردم خوب شدم البته نه کامل!بعدش هم يکيم روح و روانم ريخت به هم!لابد می تونين حدس بزنين چرا!آره بخاطر مامان بزرگم!خيلی ها به من غر می زنن که چرا انقدر راجه به مامان بزرگم حرف می زنم می دونين سه سال قبل از اينکه من به دنيا بيام يعنی وقتی هليا تو شيکم مامانم بود مامان بزرگم اومد و با ما زندگی کرد در نتيجه من خيليييييييييييی بهش وابسته هستم بخصوص چون نوه آخريشم! می دونين مامان بزرگم هم منو خيلی دوست داشت اينو بهم تو موقع مريضيش ثابت کرد!وقتی مامان بزرگم مرد خيلی بهم يهو اکی خبر دادن کسی نمی تونست بهم خبر بده چون می ترسيدن بهم بگن هليا وقتی بهم گفت که فقط ۱۰ دقيقه به خونمون مونده بود.من چون نمی خواستم کار هليا سخت باشه هيچی بهش نگفتم فقط بهش گفتم حدس می زدم!تو اون مدتی هم که مراسم مامان بزرگم بود من اجازه نداشتم گريه کنم!همه بهم می گفتن مواظب مامانت و هليا و بابات و بقيه و خونه باش اما هيچکس نگفت مواظب خودت باش!هيچکس نگفت نيکا گناه داره!هيچکس نگفت نيکا هم آدم!هيچکس نگفت نيکا مامان بزرگش رو دوست داشت!همه فکر همه چيز بود بجز من!خودم هم مجبور بودم مواظب همه چيز و همه کس باشم بجز خودم!من تاحالا سر خاک مامان بزرگم نرفتم ولی همه اصرار دارن منو ببرن سر خاکش و هيچکی نمی فهمه من چمه!

 

 

خب گريه زاری بسه بهتره بريم سراغ بقيه داستان!

 

...

بچه ها بزرگ و بزرگتر می شدن و فرشته هم همينطور به بزرگ شدن آنها نگاه می کرد.هر دو بچه ها ۱۸ ساله شدند.هر دو افسرده و ناراحت!روزی هر دو به کاری دست زدند که فرشته را در حيرت فرو برد.هر دو تصميم به خودکشی گرفتند و اين کار را عملی هم کردند ولی موفق نشدند!وقتی از پسر اولی که در خانواده ای  پولدار به دنيا آمده بود علت خودکشی اش را پرسيدند جواب داد چون در خانه ی ما هيچ کس معنی و نياز به علاقه و محبت را نمی دانست!و وقتی از پسر دومی که در خانواده ای فقير به دنيا آمده بود علت خودکشی اش را پرسيدند جواب داد چون در خانواده ی ما هيچکس نياز مرا به پول درک نمی کرد.

...

 

خب بچه ها حوصله کنين زياد ازش نمونده!