زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

داستان فرشته(۱)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٦
 

سلام!

خوبين؟من يه داستان نوشته بودم که متاسفانه به علت درهم برهم بودن اتاقم گمش کردم!اما تقريبا يادم هستش!

 

 

روزی يک فرشته کوچک تصميم می گيرد که بنشيند و به آدمهايی که خدا با سختی آفريد نگاه کند.اول به بالای شهر نگاه کرد و ديد در بيمارستانی بزرگ کودکی به دنيا آمد.هنگامی که او به دنيا آمد همه جای بيمارستان را شيرينی دادند.اما اين خوشی فقط چند لحظه طول کشيد!پس از اندکی دعوا بر سر اسم کودک بالا گرفت و تمام خوشی ها پايان گرفت.

فرشته کمی پايين تر را نگاه کرد.در بيمارستانی ديگر خانواده ای فقير دارای فرزندی شده بودند.هنگامی که کودک به دنيا آمد هيچ کس بيمارستان را شيرينی نداد چون هيچ پولی برای اينکار نبود.اما هيچ دعوايی بر سر اسم هم نبود.مادر و پدرش در فکر اين بودند که او چگونه بزرگ خواهد شد!

.......

اين داستان يه چند قسمتی طول داره اين فعلا قسمت اولش بود!اميدوارم ازش خوشتون بياد!

 

 

راستی من شايد بخوام برم يه چند روزی با مدرسه قشم!البته به شرطی که اين هليا خانم راضی بشه!من نمی دونم همه ماماناشون نمی ذارن برای من هليا نمی ذاره!می بينين تورو خدا دنيا چپ و چول شده!