زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

ديشب خوابم نمی برد و مجبور شدم انقدر به هيچی فکر کنم که خودمم جزئی ازش بشم!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٥
 

((نوشته ی زير يه يادداشت خصوصی که عموميش کردم!اگه دوست داشتی بخون!اميدوارم ازش سر در بياری!))

 

ديشب هرکاری می کردم خوابم نمی برد!اصلا خوابم نمی برد!حسابی قاطی کرده بودم.انگار چوب کبريت نامرئی گذاشتن بين پلک هام!واسه ی خودم دراز کشيدم و طبق يه عادت قديمی به هيچی فکر کردم!انقدر به هيچی فکر کردم که خودمم جزئی از هيچی شدم! می دونی هيچی شدن خيلی خوبه!آدم احساس سبکی می کنه((هر چند بعدش سرگيجه ی وحشتناکی گرفتم!))تو عالم هيچی به اين فکر کردم که چقدر عوض شدم! ديدم انقدر عوض شدم که خودمم خودم رو نمی شناسم!انقدر که حتی قيافمم عوض شده.کارهام عوض شده/ زندگيم عوض شده/ عادت هام عوض شده/ فکرهام عوض شده/ راه رفتنم عوض شده/ غذا خوردنم عوض شده/ دوست داشتن هام عوض شده/همه چيزم عوض شده!فکر کنم بهتر از قبل شدم!((نظر شما چيه؟))

من الان جزئی از هيچی ام!هنوز تو عالم هيچی ام!

 

((لازم به ذکر من ديشب ساعت۴ خوابيدم و صبح ساعت۶.۳۰بيدار شدم!))

 

بهتون پيشنهاد می کنم حتی يه بارم شده برين تو عالم هيچی!