زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٧
 

سلاممممممممممممم!خوبين؟بعد از قرن ها تونستم بمويسم!

خوب بر عکس حرف های گذشته ام امروز می خوام خاطره وار بنويسم!

قسمت۱-

آقا اين مردم ايران خل شدن رفت پی کارشون!روانی ان!ديوانه ان!البته دور از جون شماها!

آقا جونم براتون بگه که من چند روز پيش زنگ زدم خونه يکی از دوستام که ببين سرويس واسه ی کلاس زبان چی شد.ديدم رو پيغام گيره منم گفتم:سلام نگين جون نيکا هستم می خواستم ببينم سرويس چی شد؟شماره ی منم ........... هستش حتما باهام تماس بگير.

فرداش من بدبخت بايد از مدرسه مستقيم می رفتم کلاس و به عبارتی ديگر ساعت۷ اين حدودها می رسم خونه!وقتی اومدم خونه مامانم بهم گفت تو ديشب زنگ زدی نگين؟گفتم آره مگه چيه؟گفت هيچی بعدش انقدر اصرار کردم گفت که امروز يه خانوم زنگ زده گفته: سلام من نگينم نيکا هستش؟ مامانم گفت ببخشيد شما مامان نگين هستين؟ گفته نه من خود نگينم گوشی رو بدين نيکا!من همونم که نيکا می خواست باهاش سرويس بگيره!گوشی رو بدين ديگه من می خوام با نيکا سرويس بگيرم!((البته همه ی اينارو با جيغ و داد گفته!)) بعد مامانم برگشته گفته خانم لابد اشتباهی شده!گفته نه من نگينم گوشی رو بدين نيکا می خوام سرويس بگيرم ديگه! مامانم گفته خانم اشتباه شده گفته نخير!خلاصه مامانم بالاخره به اين آدم زبون نفهم حالی کرد که اشتباه شده!ولی من يک حالی از اين خانوم بگيرم!

 

قسمت۲

خوشحالم چون اين ترم زبانم رو پاس کردم چون می دونستم پاس نمی کنم!

 

قسمت۳

دوستان يه پروژه دادم که معروف شدم همه تو مدرسه قربون صدقم می رن!

 

قسمت۴

بچه ها مامانم از ۱۰دی بازنشست می شه!هوراااااااااااااااااااا! من می شم دختر يه فرهنگی بازنشسته!

 

قسمت۵

بچه ها راستی اگه تو اين چند وقت اخير اگه باهاتون بد حرف زدم معذرت!راستش اعصابم داغون!خيلی حالم بده

 

قسمت۶

همتون رو خيليييييييييييييييی دوست دارم و هرکاری داشته باشين در خدمتم!