زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

نوبت
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱۸
 

سلام!

خوبين؟امروز می خوام از کتا بی که يکی از دوستام نوشته مطلب بنويسم

 

نوبت

پشت شيشه ای که قرار بود خودش رو بياورند ايستاد،به اطراف نگاهی انداخت،به غير از مادرش هيچکس ديگر نيامده بود.دقيق تر نگاه کرد،طاقت نياورد،از آنجا خارج شد.پدر وتنها پسرش را ديد که کناری ايستاده بودند و همه جا را با دقت نگاه کرد.

اما اثری از شوهرش نبود،باز به سمت شيشه رفت مادرش ناله می کرد و فرياد می کشيد.خودش را ديد که بر روی همان سکو خوابيده بود.تعدادی از موهاش سفيد شده بود و چهرهاش تکيده.تا حالا به اين دقت به خودش نگاه نکرده بود.اشک در چشمانش جمع شد،دلش برای خودش می سوخت که چگونه اين طرف و آن طرفش می کنند و باور نمی کرد که خود روزی اين کار را انجام می داده و حال که نوبت به خود رسيده هيچ کس حضور نداشت.به ساعت روی ديوار نگاه کرد.وقتش تمام شده بود.

                                                   ((از: وقتی ديوانه ها ستاره ها را بوسيدند.

                                                                        نوشته:رزا عباسعلی نژاد))

 

اگه اين کتابو گير آوردين داستان سوسوی ستاره رو حتما بخونينيه جورهايی برام آشناست!