زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۸
 

سلام!

خيلی وقته که ننوشتم ولی امروز بالاخره تصميم گرفتم بنويسم!

چند وقت پيش جاتون خالی رفتم شمال يه عالمه بهم خوش گذشتمی خواستم خلاصه سفرمو بنويسم ولی فعلا حوصله ندارم شايد بعدا نوشتم.

راستش چند وقته که ديگه حوصله ی نوشتن رو ندارم حتی ديگه برای دوستمم نمی نويسم.شايد اگه خدا بخوات دارم از اينترنت خسته می شم و بايد بازنشست بشم!پير شديم ديگه چيکار کنيم؟؟؟

 

من فکر می کنم انسان ها همه تخم مرغ هستند.

من هرچه انسان ديده ام

که شکسته است

توی او زرد بود.

من فکر می کنم توی همه انسان ها زرد است.

من فکر می کنم که انسان ها همه تخم مرغ هستند.

                                                               ((از:شايد اسم من))

 

ديروز مادرم مرا به گردش برد.

ديروز در گردش يک دختر کوچک تر از خودم ديدم.

ديروز در گردش يک دختر کوچک تر از خودم گوشه ی خيابان نشسته بود.

من نمی دانستم او چرا آنجا نشسته است

من نمی دانستم او چرا بجای عروسک بازی کاسه بازی می کند

من از مادرم پرسيدم او چرا آنجا نشسته است؟

من از مادرم پرسيدم او چرا بجای عروسک بازی کاسه بازی می کند؟

مادرم به من گفت اسم او گدا است.

مادرم به من نگفت او چرا آنجا نشسته است

مادرم به من نگفت او چرا بجای عروسک بازی کاسه بازی می کند...

من ديشب نتوانستم شير بخورم.

من تمام شب فکر می کردم.

من تمام شب عروسک هايم را ديدم که مثل کاسه بودند.

من تمام شب تمام دنيا را مثل کاسه ديدم.

من هم می خواهم بجای عروسک بازی کاسه بازی کنم.

فکر کنم اسم من هم گدا باشد.

                                                 ((از:شايد اسم من))