زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

پس من کی؟!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

دیشب هم مثل چند شب گذشته تا صبح توی تاریکی اتاق با چشم های کاملاً باز دراز کشیده بودم، حتی پهلو به پهلو هم نشدم؛ دلم نمی خواست از نگاه کردن به "هیچی" دست بکشم.  خیلی وقته با آینه قهر کردم ولی حتی بدون نگاه کردن به اونم می تونم گودی دور چشمم رو احساس کنم! دلم نمی خواد توی آینه خودم رو ببینم و احساس حقارتم بیشتر بشه ، از دیدن آدم جدیدی که توی آینه است وحشت دارم. من؟! وحشت؟! قبلاً از هیچی وحشت نداشتم ولی الان از خودم وحشت دارم، چیزی که قبلاً می پرستیدمش.

چند روزه که توی بیمارستانم؟ یک روز؟ دو روز؟ نه! یک ماه و سیزده روزه که من اینجام و هر روز رو به فکر اینکه "امروز دیگه می بینمش" شب می کنم و هر شب رو به فکر اینکه "فردا رو دیگه نمی بینم" صبح می کنم. چه زندگی مسخره ای دارم، نه؟! حتی دکتر ها هم منتظرن ببینن به قول خودشون تا کی "با مرگ دست و پنجه نرم می کنم"! هه! چه مسخره! اما من که با اون مبارزه نمی کنم؛ اونه که داره با من مبارزه می کنه. اونه که من و همه ی کارکنای اینجا و خانواده ام و دوستام رو سرکار گذاشته. هر دکتری به اون یکی میرسه میگه "مریض اتاق 313 هنوز هم زنده است؟! این یه معجزه است!" هیچوقت دوست نداشتم بازیچه ی دست کسی باشم؛ شاید به خاطر همینه مه هیچوقت قلبم رو کامل به کسی ندادم و همیشه محض احتیاط هم که شده یه تیکه اش رو برای خودم نگه داشته بودم. همیشه من بقیه رو بازی می دادم ولی توی این بازی....

زندگی همه ی ما ها بازیه اما بازی من دچار یه نحسی بزرگ شده؛ نحسی سیزده این اتاق من رو هم گرفته. چرا سیزده نحسه؟! سیزده بیچاره! اونم مثل من یه بازیچه است. بازیچه ی ....

با یه صدای جیغ بلند به خودم اومدم. چرخیدم رو به پنجره ، بالاخره دیدمش! عزرائیل با با یه لبخند بزرگ که بیشتر به نظرم شیطانی اومد داشت می رفت بالا! صدای جیغ و نفس ها و حرف های بریده بریده داشت واضح تر می شد، مثل اینکه زنه رو آورده بودن تو حیاط تا هوا بخوره و آرومش کنن ؛ چه جالب، آوردنش جایی که همونی که باعث گریه اش شده بود چند ثانیه ی پیش ازش رفته.

وقتی از جلوی پنجره ی اتاقم داشت رد می شد با بیشترین شیطنت ممکنه با اون لبخندش بهم چشمک هم زده بود و بعدش رفت.

رفت؟! این بار هم نه؟!

دوباره رو به دیوار چرخیدم و شروع کردم به "هیچی" نگاه کردن. پس من کی؟!