زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

پهلوان واقعی ... یک پست آزمایشی
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸
 

یک پست آزمایشی

پهلوان واقعی

 

یکی از روزهای سرد و گرم بهاری بود که یه پیرمردی با یه نقاب که فقط میتونست جلوشو ببینه و لباس ژولیده پولیده یه گوشه ای در محله ی  استراباد در  چند متری قهوه خونه داش رحیم نشسته بود و همش به قلیون های چاق کرده دیگران نیگاه میکرد ! و هی شروع میکرد به تقلید اشخاصی که قلیون میکشیدند و به سبک اونا میشست و  دستاشو مثل اونا باز میکرد ، لنگاشو مثل اونا میشکوند و باز میکرد ! هی این کارو انجام میداد ! و همه توجهشون بالاخره به اون ختم شد و هی نیگاش میکردند و قه قه میخندیدن ! اونه بیچاره هم که نمیفهمید منظورشون چیه ، اونم مثل اونا سرشون برمیگردوند و انگشتشو به علامت تمسخر طرفشون میکرد و هی قه قه میخندید ! تا شد اسمال تیزی سر و کلش تو قهوه خونه پیدا شد و تا اومد به نزدیکیش همه بلند شدن و مثل نوچه ها براش سر تعظیم میووردن و  بلند شدن و بهترین جای قهوه خونه رو براش آماده کردن ! و هی میگفتن رخصت پهلوون ! تا نشست شروع کرد به پک زدن و هی کشیدن قلیون ! و دید یه نفر داره اداشو در میاره ! و اون زمونا هم برای هر پهلوونی سخت بود که یه نفر به علامت تمسخر ، ازشون تقلید کنن ! ...

بعد از مدتی که سپری شد هوشنگ با یه کلاه چاهی داشت رد میشد که متوجه اسمال نمیشه و سلام علیک نمیکنه و میشینه روی یکی از این ایوون های قهوه خونه ! به اسمال خان بر میخوره بلند میشه یه نعره ای میکشه و میگه پدر سگ ، بزرگ دیدی ، احترام نمیکنی ! ادب نکردنت ! پس برو بچه ها یه نگاه کنید که میخوام ادب یادش بدم ! نوچه ها هم که هی شروع به لنگ انداختن بودند و به به چه چه میکردند !  اسمال بلند میشه و شروع میکنه به ضرب و شتم هوشنگ ! طوری اونو از قهوه خونه بیرون پرت میکنه که حتی نمیتونست سرشو بالا بیاره !

اسمال از دور میبینه که اون پیرمرده نشسته روی زمین و هی با دو دست محکم میزنه تو سرش و داد و هوار میکنه ! خیلی تعجب کرد بازم بی اهمیت به این صحنه نشست ! تا شد هوشنگ رسید به اون پیر مرده ، که یهو پیرمرده بلند شد و تا هوشنگو دید شروع کرد بوسیدن سرو صورتش و خونای صورتشو با یه قسمتی که از پیرهنش پاره کرده بود داشت تمیز میکرد !

اسمال بلند شد و جا خورد ! و به سوی اون حرکت کرد و دستمالزنا هم پشتش همه با سینه های کفتری در حرکت بودند ! تا رسیدند و اسمال برگشت قمه رو در اووردو گذاشت زیر گلوی پیرمرده !  خندید ! مسخرش کرد ! انداختتش پایین ! دوباره بلندش کرد اینقدر زد زیر گوشش که مرد به اون بزرگی مثل بچه های کوچولو زار زار گریه میکرد ! اسمال هی میخندید ! یکی از نوچه ها بلند به اسمال گفت :

بزرگی و احترام یعنی چی ؟

اسمال کمی سرخ شد اما سرخیش پشت اون سیبیل کلفت و درازش مخفی میموند ! و تته پته میکرد گفت : تنت میخواره ! به تو چه جوجه فسقلی !

یکی از اون دستمال زنا بلند شد و گفت : خوب کودن جان ، بزرگ و احترام یعی اسمال خان دیگه ! چی از این بزرگتر و پر هیبت تر ! یه دفعه همه به سلامتیش یه صلواتی فرستادند و هی لنگ مینداختن !

پیری داستان ما بلند میشه و رو میکنه به اسمال میگه ! میتونم منم اداتو در بیارم ! که یهو صدای قه قه جمع بلند میشه و با نعره ی اسمال خفه میشه ! میگه در بیار میخوام کمی ابهت خودمو ببینم !

پیری شروع میکنه به دست درازی به تمام نو چه ها و دستشو مثل گداها به طرف هموشن دراز میکنه و هی داد میزنه بهم احترام کن ، بهم تعظیم کن ! فریاد میزد اسمال دیدی تو اینی !

 اسمال یه چرخی زد و گفت من این نیستم و سریع قمشو در اووردو نقاب پیری رو با یه حرکت انداخت ! یهو یکجا ایستاد و همه نوچه ها تا چند دقیقه خشکشون زده بود همه همدیگرو نیگاه میکردن ! صدای پچ پچ بلند شد ! اسمال چشماش بسته نمیشد و مثل یه مجسمه سنگی سر جاش سنگکوب شده بود ! پیری فقط گریه میکرد و چشاش از اشک پر شده بود و تمام موییرگ های سفیدی چشمش قرمز شده بودند و تصویری از یه آینه شکسته رو ایجاد کرده بود ! اسمال افتاد پایین و داد میزد :

غلط کردم ، غلط کردم ، ...

نوچه ها هم بازم برا دستمال لنگاشونو اووردن بالا که پهلوونشنو نبینند که داره گریه میکنه ! و صدای گریه بلند شد !

پیری سرشو برگردوند طرف قهوه خونه و روی بدترین میز قهوه خونه نشست و رو به داش رحیم کرد و گفت :

داش رحیم یه چایی دیشلمه بده  ...

پ.ن : از صاحب این وبلاگ معذرت میخوام !