زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

خانوم (1)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
 

امروز:

دیگه خسته شدم.تصمیم خودم رو گرفتم.از بچگی تحمل این کارها و حرف ها رو نداشتم. همیشه می گفتن این کا رو نکن, تو دیگه خانم شدی... اونجا نرو, تو دیگه خانم شدی... اینجوری نخند,تو دیگه خانم شدی... و من همیشه به ÷سر بچه ها حسودی می کردم که با لباس های گلی و خسته از بازی می اومدن توی خونه ؛ ولی من از خونه حتی بیرون هم نمی رفتم و اگر هم می رفتم باید دقیقاً رفتار یک خانم رو نشون می دادم! تنها کسی که یکم حس می کنم منو می فهمه پدرمه که اونم البته مخالف رفتارهای خانمانه نیست.

الآن دیگه بزرگ شدم و خودم باید برای خودم تصمیم بگیرم, نه یه سری قوانین مسخره. هرچند این نظر من ربطی به بزرگ شدن نداره و از بچگی این نظر رو داشتم! (و چه شب هایی که به خاطر این نظر به اتاقم تبعید شدم و تا صبح گریه کردم و بالشت بیچاره رو زدم و گاز گرفتم!)

اما امروز تصمیم خودم رو گرفتم. می خوام اونی باشم که دلم می خواد نه اونی که ازم می خوان! از فردا شروع می کنم. به خاطر همین اسم امروز رو روز اول زندگی میذارم!

بهتره دیگه بخوابم تا بتونم روز دوم زندگی خوبی داشته باشم!

شب بخیر دوست کاغذی من!