زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱
 

امروز اول مهره! و دو مقایسه کوچولو:

 

مدرسه ی امسالم:

هرکسی سرشو کرده تو کتابو در حال تند و تند خوندن از ترس امتحان! بعدشم که معلوم شد امروز امتحان نداریم همه رفتن سراغ خوندن درس زنگ بعد!

آخرشم با کیف ۷ کیلو و نیمم هلک و هلک از مدرسه اومدم خونه! خونه هم رسیدم با برنامه ی مشاورم رو برو شدم و دیدم ساعت ۳ رسیدم خونه و امروز ۷ساعت و نیم باید درس بخونم!

اینجا باید گفت زندگی زیباست!

 

مدرسه ی پارسالیم:

اینجوریکه من خبر دارم همه کلی گفتن و خندیدن و زدن تو سر و کله ی هم.

تازه به یاد جوان از دست رفته((من رو میکن)) سر جای  پارسالیم گل گذاشته بودنتازه کسی هم حق نداشته سر جام بشینه!

تازه زنم هم کلی جیغ و ویغ کرده که من می دونم شما شوهر منو کشتین بهم نمی گین!

 

اه! چرا دلم واسه ی همه کس و همه چیز تنگ شده؟!

من دوستام رو می خوام!