زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳
 

امروز اصلاْ چيزهای قشنگی نديدم!

 

اولش يه پسر ۱۳-۱۴ ساله ديدم که داشت توی ی کيسه ی آشغال دنبال خوردنی ميگشت!انقدر به ديوار نزديک شده بود که نمی تونست درست بشينه اما خب نمی خواست کسی صورتش رو ببينه!!!

بعدش يه پیرزنی که هميشه تو مسيرم ميبينم گوشه ی خيابون نشسته و منتظره رو ديدم.مثل هميشه داشت سر غذا با يکی دعوا ميکرد.هميشه ميگفت که اون مرد که يه مغازه داره غذاش رو برداشته در صورتيکه همه می دونن اون غذايی برای خوردن نداره!

بعد از اون تو راه برگشتم وسط اتوبان رسالت يه کبوتر ديدم که داشت راه ميرفت!حتی نمی تونست پرواز کنه!احساس کردم چه قيافه ی ترسيده و خسته ای داره.مطمئنم اگه آدم بود چهره اش زرد و بود و دور چشمهاش کبود بود.هرچند با اون همه پر هم به نظرم اينجوری اومد!

بعدش که داشم تو يه کوچه ی خلوت واسه ی خودم ميومد يه جوون گردو فروش رو ديدم.بند کفشم باز شد و تقريباْ نزديک اون جوون داشتم با بند کفشم ور ميرفتم که يه خانوم اومد ازش چند کيلو بخری ازش پرسيد خب حالا چرا جای به اين خلوتی بساطت رو پهن کردی؟ گفت خانوم چی برات بگم.من يه دختری رو می خوام اما چون وضعم خوب نيست خونواده اش اونو بهم نميدن چون مسيرش از اينوره بساطم رو اينجا پهن کردم که هر روز که از اينجا رد ميشه حداقل ببينمش.بعد سرش رو انداخت پايين و يواش گفت: بخدا زندگيم هم مثل دستام سياهه که نمی تونم بگيرمش!!!

 

 

!Damn  this  life