زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٢٥
 

سلام سلام سلام.خوبين خوبين خوبين؟

تکرار تکرار تکرار!چقدر تکرار!اه!خسته شدم!اصلاْ چرا بجای سلام و چطوری چيزهای ديگه نميگن؟!اصلاْ چرا بجای قربون صدقه رفتن های الکی و تعارف تيکه پاره کردن ها رو راست نيستن؟!راستی يه سوال مهم!چرا وقتی ميگيم چه خبر جوابش سلامتيه در صورتی که آدم از صبح که از خواب پا ميشه می تونه کلی خبر داشته باشه!يا وقتی مگيم چيکارا کردی جوابش هيچيه!مگه ميشه آدم در طول فواصل مکالمه هاش هيچ کاری نکرده باشه؟!؟!؟!

 

 

نمی دونم اينو قبلاْ گذاشتم يا نه اما الان دوست دارم که اين تو يادداشتم باشه:

سر پيچ از هم جدا شدند.يکی زندانی بود و ديگری زندان بان.زندانی دوره ی محکوميتش را گذرانده بود و زندانبان دوره ی خدمتش را.چمدان هايشان پر از گذشته بود،حوله کهنه،ريش تراش زنگ زده و آينه ی جيبی و... آن ها سرنوشت مشترک داشتند.هر دو خاطرات خود را پشت ميله ها گذاشته بودند و وقتی سر پيچ از هم جدا شدند، برف بر روی هر دوی آنها يکسان می باريد.

 

 

(خبر: آی-دی من به ايزدمنان پيوست دوباره البته اين دفعه شاهکار من نبود!)