زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

دلم!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
 

امروز واسه ی خودم ولووووووووو شده بودم و داشتم فکر می کردم که چقدر دلم برای از ته دل خنديدن تنگ شده!

احساس می کنم دلم تو قفسه!

نه اينطوری نميشه!دلم بايد يه پرنده بشه!

 

بعد از قفس بياد بيرون!

 

بعد واسه ی خودش پرواز کنه!

ميره و ميره و ميره!

همينجورکه دلم داره ميره يه چيزی ميبينه!مياد جلو.

اون چيزيکه دلم ميبينه اينه:

يکم سرشو ميچرخونه اينور  اونور  بالا  پايين  چپ  راست    ميبينه همه جا پره از اينها!

دلم ديدکه نه بابا اينجوری نميشه!يه تصميمی گرفت!

.

.

.

.

.

.

برگشت توی قفس خودش!