زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

از وقتی به دنيا اومدم...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢
 

سلام عليکم!احوال شما چطوره؟!خوش ميگذره؟! عيد ديدنی بازی چطوره؟!راستی از کم لطفيتون در کامنت گذاشتن ممنون!

ممممممم...بذار ببينم امروز چی بذارم!يه چيزه خوشگل دلم می خواد اما نمی دونم چی!فکر کنم فهميدم چی ميتونه خوشگل باشه!

 

از وقتی که به دنيا اومدم خيلی چيزها فهميدم!

اولش که دکتر منو به دنيا آورد بهم ياد داد که همه ميخوان گريه اتو در بيارن تا يه چيزهايی بفهمن!

بعد از يه مدت فهميدم همه نشستن تا تو يه کاری بکنی و اونها خوششون بياد

بعدش فهميدم کم کم آدم ها بايد درگير زندگيشون بشن و همديگه رو فراموش بکنن

بعدش فهميدم کم کم بايد ياد بگيری بدون کمک بقيه کاراتو انجام بدی

حتی کارهای سخت سخت

بعدش فهميدم که بايد دنبال يکی بگردی که فقط واسه ی خودت باشه

البته ممکنه اينکار وقت زيادی رو بگيره

بعدش بايد ياد بگيری کلک سوار کنی تا موفق باشی

بعدش بايد ياد بگيری که همه ی اين چيزهايی رو که خودت يادگرفتی رو به بچه ات نشون بدی!

و اين همينطور ادامه داره!

تا ابد!