زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٦
 

اين دفعه می خوام راجع به موضوع خاصی ننويسم!-خسته نباشم مگه نه؟!- آخه می دونين ديدم هرچيزی که بنويسم غم انگيزانه می باشد در نتيجه هيچی نگم بهتره! واااااای جاتون خالی چند روزی ميشه که حسابی اعصابم ريخته بهم!همچين پاچه ی همه رو گرفتم!با يه عالمه آدم جر و دعوام شده! از دنيا گرفته تا يکی از بچه های جلسه امون!- چه فعاليتی دارم نه؟!- چند روزه فقط تصويری ام!يعنی تصوير دارم اما صدا ندارم!يعنی حسش نيست صدا داشته باشم!

امروز مسابقه داشتم راستی از ۳تا بازی ۲تاشو بردم اما خب واسه ی اول، دوم ، سومی نرفتم!اشکال نداره بزرگ ميشم يادم ميره اما خب نامردی بود ۲تا از اونهايی که باهاشون مسابقه دادم رشته اشون تربيت بدنی بود خب!تازه اونی که خردم ازش فقط بخاطر تضعيف روحيه ای که رفقاش کردن باختم !ماشاالله رفقای من که اصلاْ نفهميدن من کی بازی داشتم

ديگه اينکه امروز زنگ آخر از مسابقه که اومديم خــــــــيلی خسته بودم در نتيجه سر امتحان فيزيک تند تند جواب سوال هارو دادم و از ۱ ساعت امتحان ۳۵ دقيقه اش خواب بودم!نکته ی مهم اينه که فقط يه سوال رو اشتباه داشتم که اون يه سوال رو هم ماشالله هيشکی تو کلاسمون درست ننوشته بود!

امروز مامانم رفت مسافرت به مدت يه هفته!خاله ام اغفالش کرد که برن!در نتيجه من الان پی بردم چقدر لوسم چون دلم واسه ی مامانم تنگ شده شديد!دارم خفه ميشم ديگه از بس دلتنگم من تا ۷روزه ديگه دووم نمی يارم!چيکار کنم آخه؟!من مامانم رو می خوام!