زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢٥
 

آدم!چقدر راجع بهش بگم!؟حرف هام تکراری شدن!آدم ها خيلی قدرندونن!تا وقتی يه چيزی رو دارن اصلاْ بهش اهميت نميدن اما وقتی ديگه اونو ندارن...حسرت ميخورن! تا وقتی با يکی دوستن بودن و نبودنش براشون مهم نيست تا وقتی پول دارن براشون مهم نيست تا وقتی دوست دارن براشون مهم نيست اما بعدش که اينارو از دست ميدن تازه می فهمن چی شده!تازه ميفهمن چقدر براشون مهم بوده!آدم های مضحک!آدم های عجيب!بعضی وقتها انقدر خودخواهن که نمی بينن بخاطر خودشون يه عالمه آدم ديگه رو خورد کردن و زير پا لهشون کردن!

سورن و سالار دوتا پسر کوچولو هستن که فاميل های يکی از دوستام هستن!سورن ۷ سالشه و سالار ۵/۵ سالشه.مامان بابای سورن سالار باهم مشکل دارن و می خوان طلاق بگيرن.مامانه با هيشکی حرف نمی زنه تو خونه غذا نمی خوره و هيچ کاری نميکنه باباهه ميگه من زنم رو نمی خوام زن و بچه اش رو تهديد کرده سورن و سالار رو يه دفعه انقدر زده که ديگه نفسشون بالا نمی يومده.کار سورن سالار تو اين چند وقته فقط شده گريه!امروز سالار کوچولو بخاطر اينکه اعصابش خيلی ناراحت بوده و خيلی غصه خورده کليه هاش از کار افتادن و حالش خيلی بده!بخاطر اين حماقت و احمق بازی مامان و باباش داره ميره!تا وقتی سورن و سالار رو دارن نمی فهمن چقدر خوبن اما الان که داره ميره...به نظر شماها الان می فهمن؟!