زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

داستان
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٦
 

بابا من ديوونه نيستم چرا باور نمی کنين؟!

آقای دکتر اينو بايد کجا ببريم؟!

ببرين بخش ۴ بيماران خطرناک!

چشم قربان!

بابا من ديوونه نيســــــــتم!

...

اين شروع زندگی من توی اين ديوونه خونه بود!

هيچ وقت نمی خواستم بفهمم که چرا منو آوردن اينجا اما الان ديگه همه چيز رو به زور بهم گفتن!می خواستن که ديگه همه  چيز رو واقعی ببينم!بهم گفتن که خيلی خطرناکم هم برای خودم هم برای جامعه و هم برای بقيه ی آدم ها!گفتن بيماری من خيلی شديد و خطرناکه!

من وقتی بيرون از اينجا بودم سرم فقط به کار خودم بود همش تو لک بودم بعضی وقتها دوست داشتم تنها باشم اما هيشکی اينو نمی فهميد!همه فکر ميکردن که آدم ها هميشه بايد شنگول باشن!هيچ وقت به اين فکر نمی کردن که آدم ها همشون ممکنه يه روزی ناراحت باشن!براشون هيچ فرقی نميکنه حال و روز آدم چطوری باشه!منم اينو انتخاب نکردم گفتم هر وقت هرجوری دلم بخواد رفتار ميکنم يه روز خوشحالم يه روز ناراحتم اصلاْ نظر بقيه برام مهم نيست اما همينجوری که زمان ميگذشت بقيه به چشم ديوونه بهم نگاه ميکردن!برام مهم نبود اون موقع بذار هرجوری که دلشون ميخواد نگاه کنن!

بهم گفتن ديوونه ام چون همه رو دوست دارم!گفتن نميشه همه رو دوست داشته باشی تو فقط و فقط قلبت رو بايد به يه نفر بدی اما خب من نتونستم دوست داشتم هرکسی يه تيکه از قلبم رو داشته باشه اما مثل اينکه بقيه دوست نداشتن فقط يه تيکه از قلبم رو داشته باشن دوست داشتن يا همش رو داشته باشن يا هيچيش رو!

بهم گفتن ديوونه ای چون وقتی ازم پرسيدن عاشق کی هستی گفتم هيچکس و وقتی گفتن کی رو دوست داری گفتم همه!

بهم گفتن ديوونه ام چون کتاب زياد می خونم!

و مهمترين دليلی که برای ديوونه بودنم آوردن اين بود که هرچيزی که به ذهنم ميرسيد مينوشتم و چيزی رو سانسور نمی کردم!

...

خب آقای عزيز من يه خبر خوشحال کننده براتون دارم!

چه خبری آقای دکتر؟!

بيماری شما برطرف شده و شما مرخصين!

ممنونم آقای دکتر واقعاْ ممنونم!

...

اه!آخه چرا آدم ها اينجورين؟!اصلاْ نمی تونم تحملشون کنم حالم ازشون بهم ميخوره!فقط و فقط يه نفر هست که ميتونم ببينمش همونی که عاشقشم!خدای من يعنی الان عزيز دلم کجاست؟!با کيه؟!ای کاش پيشم بود!

وای اين مردم چقدر نفرت انگيزن!عين کرم هايی ميمونن که همش توی هم ميلولن!

راستی جوک جديد رو شنيدی؟!ميدونی خارپشت ها چه طوری نزديکی ميکنن؟!يکم دقت ميکنن!  ميدونم خيلی خنده دار بود به هرکی گفتم از خنده روده بر شده بود!واااای هوا چقدر سرده بذار برم چندتا از اون کتاب های تو کتابخونه رو بيارم بسوزونم آخه هيزممون تموم شده حالم نداشتم برم هيزم جمع کنم!