زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۱
 

سلام سلام خوبين شماها؟!اين داستانه همون داستانيه که قرار بود بذارم اما حسش نبود!اين داستان رو تو جلسه مون خونديم بچه ها گفتن به به اما نقد نداره!به نظره من داشت!نظر شما چيه؟!

دزد بيسکويت

شبی در فرودگاه زنی بود در انتظار

مدتی طولانی پيش از زمان پرواز

در فروشگاه فرودگاه جستجو کرد و کتابی خريد

همچنين بسته ی بيسکويت خريد و يافت جايی برای نشستن

 

مجذوب کتابش گشته بود که به ناگاه متوجه گرديد

مرد گشتاخی که در کنارش نشسته بود

يکی دو بيسکويت از بيسکويت هايش را برداشت

کوشيد تا ناديده پندارد و از هياهو اجتناب کند

 

می خواند کتابش،می خورد بيسکويتش و می انداخت نگاهی به ساعت ديواری

همچنان که بر می داشت و می کرد تمام اين دزد حريص بيسکويتش را

چنانکه می گذشت دقايق،می گشت خشمگين تر،

پنداشت:((اگر نبودم باادب می کردم با مشت کبود چشمانش را!))

 

با هر بيسکويتی که بر می داشت او،آن مرد نيز يکی بر می داشت.

هنگامی که تنها باقی مانده بود يه بيسکويت،نمی دانست چه خواهد کرد آن مرد

مودب با لبخندی بر لب و خنده ای عصبی

برداشت آخرين بيسکويت را و به دو نيم کرد آن را

 

تعارف کرد نيمی از آن را به او همانطور که می خورد نيم ديگر را

گرفت آن نيمه را زن از او و پنداشت:((ای دوست،

چه پررو و چه بی ادب است،اين مرد،

چرا حتی نکرد هيچ تشکر!))

 

نداشت به خاطر هرگز که تا اين حد شده باشد تحقير،

و هنگامی که کردند پروازش را اعلام،کشيد نفسی به راحت،

کرد جمع وسايلش را و رفت به طرف راهروی ورود به هواپيما

کرد امتناع از نگريستن به پشت به آن ((دزد حق ناشناس))

 

شد سوار هواپيما و در صندلی اش لم داد.

آن گاه گشت به دنبال کتابش که تقريباْ خوانده بود تمام آن را.

همانطور که می گشت داخل کيفش را به دنبال آن،

کشيد از تعجب آهی ديد بسته ی بيسکويتش را!

 

کرد ناله ای از سر نااميدی،که اينجاست بيسکويت من!

((پس آن يکی بود بيسکويت مرد و او سهيم کرد مرا در بيسکويتش!))

دريافت اندوهناک،که شده بود دير برای پوزش،

پس بود خودش،بی ادب و حق ناشناس و دزد!