زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

سفرنامه ی نيکا خسرو(۱)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۸
 

اين نوشته ای که مشاهده ميکنين نوشتنش در زمان گذشته بوده!بعد هرجا که رفتم سطر پايينش دليل نميشه که خاطره ماله بعد از اون باشه يه جورهايی تاريخ هاش و زمانهای اتفاق افتادن هاشون رو قر و قاطی نوشتم

 

خب بالاخره امديم يه مسافرت درست و حسابی!يعنی اومديم شمال هرچند که مدتش کمه يعنی ۵شنبه راه افتاديم و شنبه بر ميگرديم.آقا جون تو اين مسيری که اومديم من همينجوری ۴شاخ مونده بودم که ياللعجبا!اين جماعت چقدر قيافه هاشون عوض شده!ماشالله حتی افراده متعلق به دهات هم وحشتناک قرتی شدن!-يادتون باشه اگه کسی تيپش بد بود ديگه نگين دهاتی و شهرستانی!-راستی يه کتاب دارم ميخونم اسمش ميرا می باشدتموم بشه راجع بهش يه نقد توپ مينويسم.

قرار شد يه روز بيشتر اينجا بمونيم يعنی بجای شنبه،۱شنبه بر ميگرديم.بهتر!ديروز رفتيم رشت يکم دلم بهتر شد!يعنی تنگيش کمتر شد!اتفاق هم زياد افتاد اما راستش زياد حاله نوشتن ندارم!ديروز و امروز دريا صافه صاف بود.امروز کباب به قوله بچگی هام کباب چهارگوش-چنجه-داشتيم سر غذا امدم برای مامان دوغش رو بذارم دستم تقی چسبيد به قابلمه ی داغه داغ!اندکی جيغ مختصری کوتاه زده که آی جماعت من سوختم!فقط هليا دو زاريش افتاد مامانو بابا تازه بعد از غذا فهميدن که ااااا؟!نيکا مرد!جاش قرمزه و داره جيز جيز ميکنه هنوز!آقا جون تصميم گرفتم شوور هم که کردم برنج درست نکنم!دهه!قابلمه ی بد!-بيچاره اونی که بخواد بياد منو بگيره!-

توی جاده که داشتيم می يومديم ۳تا حيوونه له شده ديدم!يکيش يه پرنده بود و ۲تاش سگ بودن!اين آدمها با اين دنيای ماشينيشون دارن شورش رو در ميارن!ديروز که رفتيم لب دريا يه عالمه ماهی ديديم که داشتن دم ساحل شنا ميکردن.اولين باره که ماهی ها رو زنده ديدم منظورم اينه که مرده بينشون نبود بجاش آدم ها با قابلمه و کاسه و کوزه و هرچی دمه دستشون بود افتاده بودن به جون ماهی ها و می خواستن بگيرنشون!بازم از آدمها بدم اومد!چقدر خودخواهن!

توی جاده هرجا به درخت و جنگل و اينها ميرسيديم خوليو ميذاشتيم.پيشنهادش از اول با من بود اما خدا وکيلی اگه cd فرهاد گير نميکرد و خش نداشت نمی ذاشتيم خوليو رو!خيلی می چسبيد!شماهم امتحان کنين!

من و هليا نشسته بوديم امروز ناشناخته های دوربين رو کشف ميکرديم.من کشف کردم که چطوری اول زوم کنيم بعد عکس بگيزيم هليا هم کشف کرد که چطوری دور عکس کادر و فرم بذاره.يه عکس از من گرفت و کادره گل و اينها گذاشت دورش عين عکس آگهی ختم و اينها شد از اين اعلاميه ها که ميزنن رو ديوار.فهميدم بابا چقدر جالبه آدم عکسش بره اونجا!همچين قيافه اش مضحک ميشه!بخاطره همين تصميم گرفتم حالا حالاها نميرم هر وقت يه فکری به حاله مضحکيه اين حالت -يا شايدم مضحکيه قيافه ی خودم- اونوقت حالا يه فکری به حالتون ميکنيم ديگه که راحت بشين از دستم يا نه!

تا حالا صدای ناله ی گل ها رو شنيدين؟!من شنيدم!روز اول که داشتيم ميومديم اينجا رفتيم يره راه تازه آباد -قبرستونه رشت-سره خاکه حاجی مامان -مامانه بابام-گل داوودی گرفتيم و طبقه معمول بايد پرپرش ميکرديم وقتی گلبرگ هاش رو کنديم ناله ميکرد!يعنی در واقع صدای تق ميداد که عين ناله بود!دلم سوخت!بيچاره گله چه گريه ای ميکرد!

ميرا رو تموم کردم.خيلی قشنگ بود سبکه کارش يه چيزی تويه مايه های کوری بود!حالا بعداْ چيزهای قشنگشو براتون می نويسم!