زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸
 

بازم خیابونای شلوغ تهران و بازم تاکسی های داغون که همینجوریش دارن از هم باز میشن!

بازم آدم ها و مسافرهایی که بغل دستت میشینن و زندگیشون گره خورده.گره هایی بزرگتر از همه ی گره های کور زندگی تو!!!!

سوار تاکسی بودم.شب بود و خیابون شلوغ بود.یه خانومی که دختر کوچولوش بغلش بود و قیافه اش حسابی خسته بود سوار ماشین شد بغل دستم نشست. از قیافه اش حسابی معلوم بود از دویدن های روزانه و حرف ها و غرغرهای دختر کوچولو حسابی خسته و کلافه بود.

دختر کوچولو هی حرف میزد و مامانش با بی حوصلگی گوش میکرد و با عصبانیت جواب سوال ها و حرفاشو میداد.دختر کوچولو یهو یادش اومد میتونه از مامانش دلخور باشه.رو کرد به مامانش و گفت:

-مامان پس النگوهای من کی قل می خورن و میان؟!

-میان مامان جون

{دختر کوچولو با گریه}-آخه اونا که آدرس مارو بلد نیستن!

-چرا بلدن

-پس چرا نمی یان؟

-میان آتنا جون

-پس کی؟!اصلاْ من النگوهامو می خوام!!!

-به من چه؟!برو به اون بابات بگو که می خوایشون.مگه من بردمشون؟

{آتنا همچنان داشت گریه می کرد}-آخه من می خوامشون!الان می خوام!!!

.

.

.

 

 

کی می دونه روزی چندتا النگو قل می خورن و میرن؟!؟!