زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

خیانت محض !
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢۳
 

خیلی وقت بود می خواستم این رو تعریف کنم شاید از اعصاب خوردیهام کم بشه اما نمی تونستم! گفتم بذار بگذره شاید کم شد اما دیدم نشد! می خوام از یه خیانت بگم! از اون خیانت هایی که بهش میگن خیانت بزرگ! راستش شاید یکی از علت هایی که تو اون شبه شعر صورتک گفته بودم کاش گوشهایم را در خانه جا می گذاشتم همین بود! دوست ندارم همه چیز رو بشنوم اما خیلی چیزهایی که نباید بشنوم رو می شنوم!!!

یادمه تو تابستون بود.یکی از اون ۲شنبه هایی که تا ۲.۳۰ مدرسه بودم بعدشم تا ۴ کلاس زبان و اون مسافت رو باید با تاکسی برگردم تا برسم به خونم البته در حالت خسته و کوفته و له و لورده!!!

اومدم سوار تاکسی بشم دیدم یه پسر دیگه هم سوار شد و به طور اتفاقی بغل دست من نشست.هر چند از همون اول احساس کردم چقدر از نگاه این پسر که قیافه اش خیلی کوچیک بود بدم اومد ولی بخاطر خستگیم گفتم به درک حوصله ندارم جام رو عوض کنم! نشسته بودم که موبایل پسره زنگ زد و مکالمه اشون با صدای سلام عزیز دلم شروع شد!!! به نظرم عجیب اومد آخه صدای اونور خط خیلی >خته تر از عزیز دل یه  پسر بودن به نظر میومد! حدوداْ ۴۰ ساله بد صدا به نظرم! دیگه صدای زنه رو زیاد نشدنیدم بجز ۲-۳تا تیکه می دونین که ماشاالله تاکسی های ما موتوراشون سالم و اصلاْ سر و صدا ندارن!

پسره داشت حرف های معمولی میزد و من سرم به کار خودم بود هر چند این وسط مسط ها فهمیدم که دختره زیاد پسره رو نمی شناسه و حتی نمی دونه که پسره سر کار میره!!! جمله ای که پسر با خوشحالی گفت باعث شد چرتم پاره بشه٬ گفت: جدی؟!شوهرت آخر هفته میره ماموریت؟!آخ جون پس آخر هفته هر شب میام اونجا دیگه!

رنگم پرید!حالت تهوع بهم دست داد!!! فکر کردم شاید شوخیه اما صدای زنه رو شنیدم که گفت آره اما شوهرم شک کرده یه چند وقت نیای بهتره

پسره هم سعی کرد ناز کنه گفت می ترسی؟ اصلاْ حالا ک اینجوره اصلاْ دیگه نمی یام. اصلاْ دیگه مزاحمتون نمیشم شما هم خوش باشین با اون شوهرتون

بعد صدای جیغ زنه رو شنیدم که نه غلط کردم بیا فقط خواستم بهت بگم باید یکم حواسمون رو جمع کنیم.

حالت تهوعم داشت لحظه به لحظه بیشتر میشد!

پسره گفت باشه پس اگه یکم التماس کنی میام که با هم باشیم و شروع کرد قه قهه زدن!

حالم خیلی بد بود وسط اتوبان از تاکسی پیاده شدم! لحظه ی آخر شنیدم که پسره گفت باشه پس آخر هفته باهمیم دیگه!

هنوزم حالم بده! دلم به حال شوهر زنه سوخت! دلم به حال خودم سوخت! دلم به حال همه سوخت!


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٧
 

آدم از وقتی که یکم بزرگ تر میشه همش داره میدوه!دنبال چی؟ دنبال یه لقمه نون!!! دنبال اینکه پول در بیاره٬ که جمعشون کنه٬ که باهاشون خوشبخت بشه و اون کارایی که می خواد رو انجام بده و اون چیزهایی که می خواد داشته باشه!

من دیروز کلی صدای نون درآوردن رو شنیدم!

صدای راننده ای و شنیدم که میشه گفت دیگه داشت نعرخ میزد... انقلاب..خانم انقلاب نمی رین؟..آقا انقلاب؟..انقلاب................نعره ای که احساس می کردی می خواد با اینکار خدا رو از اون بالا بکشه >ایین و بهش بگه ببین دارم برای یه لقمه نون چیکار می کنم؟!!!!

همیشه صداهای گرفته مسافر کش ها منو یاد این می اندازه که چقدر داد زدن تا خدا بفهمه اونا می خوان زندگی خوب و راحتی داشته باشن!

اما مگه میشه؟!


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۳
 

یکی از دوستان خوب یه چیزی برام فرستاد که خوشگل بود و می خوام بذارمش تو وبلاگم!

البته می خوام که چه عرض کنم الان میذارمش دیگه!

شاد بودن هنر است

شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم

بی غمی عیب بزرگیست که دور از ما باد

 

خیلی خوشگل بود.ای دوست دست شما درد نکنه!


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱
 

امروز اول مهره! و دو مقایسه کوچولو:

 

مدرسه ی امسالم:

هرکسی سرشو کرده تو کتابو در حال تند و تند خوندن از ترس امتحان! بعدشم که معلوم شد امروز امتحان نداریم همه رفتن سراغ خوندن درس زنگ بعد!

آخرشم با کیف ۷ کیلو و نیمم هلک و هلک از مدرسه اومدم خونه! خونه هم رسیدم با برنامه ی مشاورم رو برو شدم و دیدم ساعت ۳ رسیدم خونه و امروز ۷ساعت و نیم باید درس بخونم!

اینجا باید گفت زندگی زیباست!

 

مدرسه ی پارسالیم:

اینجوریکه من خبر دارم همه کلی گفتن و خندیدن و زدن تو سر و کله ی هم.

تازه به یاد جوان از دست رفته((من رو میکن)) سر جای  پارسالیم گل گذاشته بودنتازه کسی هم حق نداشته سر جام بشینه!

تازه زنم هم کلی جیغ و ویغ کرده که من می دونم شما شوهر منو کشتین بهم نمی گین!

 

اه! چرا دلم واسه ی همه کس و همه چیز تنگ شده؟!

من دوستام رو می خوام!