زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٩
 

سلام سلام خوبین؟!

امروز اومدم یه تشکر درست حسابی از مسئولین ثبت احوال و پست و خلاصه هر کسی که مسئول رسوندن نامه های کارت ملی هستش بکنم!

چند روز پیش یه نامه واسه ی مامان بزرگم رسید که توش نوشته بود که:

 

بسه تعالی

دعوت نامه

سرکار خانم

جناب آقا

 

با سلام٬کارت شناسایی ملی شما حسب درخواست بعمل آمده صادر و آماده تحویل میباشد از آنجاییکه مهلت مراجعه صاحبان کارتها برای دریافت آن محدودیت زمانی داشته  و در صورت عدم مراجعه برابر ضوابط معین شده امحاء خواهد شد.لذا با توجه به پایان هلت مقرر بدینوسیله از جنابعالی در خواست میشود حداکثر تا ۱۵ روز آینده جهت دریافت کارت خود شخصا با در دست داشتن اصل شناسنامه و این دعوت نامه در ساعات اداری و ترجیحاْ از ساعت ۱ الی ۳:۳۰ بعدازظهر به اداره ثبت احوال منطقه .... واقع در خیابان ..............واحد تحویل کارت مراجعه فرمایید.

معاون مدیر کل و رئیس

اداره ثبت احوال منطقه

 

در نگاه اول مشکل خاصی به چشم نمی یاد اما:

۱.این اولین نامه ایه که گفته کارت ملی آماده است!

۲.شناسنامه ی مادربزرگ من الان ۲ سال باطل شده!

 

خب چه میشه کرد بجز تشکر؟!

((من امیدوار شدم که ایشاالله بعد از مردنم شاید کارت ملی دار بشم!فعلاْ که ۳ بار مدارکم رو گم کردن))


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٥
 

دلم می خواهد در  پس صورتکی خود را  پنهان کنم

دلم می خواهد بزرگترین و کلفت ترین ملحفه را به دور خود بپیچم

تا هنگامی که در خیابانها راه می روم

از نگاه های نافذ و تیز و کشنده ی مردم در امان باشم

دلم می خواهد از حرف های زیر گوشی در امان باشم

 

دلم می خواهد در  پس صورتکی خود را  پنهان کنم

صورتکی با دو چشم

دو ابرو

بینی

اما بدون دهان

دلم می خواهد گوش هایم را در خانه جا بگذارم

 

دلم می خوهد خود را در  پارچه ای بپیچم

 پارچه ای که دیگر کسی مرا نبیند

راه رفتنم را

خندیدنم را

زیستنم را

اما من به حیاتم ادامه دهم

 

دلم می خواهد از دست بوسه های دروغین مردمان فرار کنم

 

دلم می خواهد به  پس بی احساس ترین و زشت ترین صورتک  پناه ببرم!!!


 
 
Z
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳
 

( راستی یه چیزی:هر چی مینویسم ماله خودمه )

   عاشق میشویم

                  که

                    درد جدایی را بکشیم

                                   چه بد رسمی ست

                                                رسم عاشقی

                                                                                           z


 
 
Z
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳
 

اومدم ولی با دل پر  :

در کنار پنجره ایستاده ام

                    باران می بارد

                                  زیباست!!!

قلمی در دست

                   اما

                                ذهن من خالیست!

چه بنویسم؟ از که بنویسم؟

                                باز هم از تنهایی!!!؟

                                                                         z


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۳
 

امروز اصلاْ چيزهای قشنگی نديدم!

 

اولش يه پسر ۱۳-۱۴ ساله ديدم که داشت توی ی کيسه ی آشغال دنبال خوردنی ميگشت!انقدر به ديوار نزديک شده بود که نمی تونست درست بشينه اما خب نمی خواست کسی صورتش رو ببينه!!!

بعدش يه پیرزنی که هميشه تو مسيرم ميبينم گوشه ی خيابون نشسته و منتظره رو ديدم.مثل هميشه داشت سر غذا با يکی دعوا ميکرد.هميشه ميگفت که اون مرد که يه مغازه داره غذاش رو برداشته در صورتيکه همه می دونن اون غذايی برای خوردن نداره!

بعد از اون تو راه برگشتم وسط اتوبان رسالت يه کبوتر ديدم که داشت راه ميرفت!حتی نمی تونست پرواز کنه!احساس کردم چه قيافه ی ترسيده و خسته ای داره.مطمئنم اگه آدم بود چهره اش زرد و بود و دور چشمهاش کبود بود.هرچند با اون همه پر هم به نظرم اينجوری اومد!

بعدش که داشم تو يه کوچه ی خلوت واسه ی خودم ميومد يه جوون گردو فروش رو ديدم.بند کفشم باز شد و تقريباْ نزديک اون جوون داشتم با بند کفشم ور ميرفتم که يه خانوم اومد ازش چند کيلو بخری ازش پرسيد خب حالا چرا جای به اين خلوتی بساطت رو پهن کردی؟ گفت خانوم چی برات بگم.من يه دختری رو می خوام اما چون وضعم خوب نيست خونواده اش اونو بهم نميدن چون مسيرش از اينوره بساطم رو اينجا پهن کردم که هر روز که از اينجا رد ميشه حداقل ببينمش.بعد سرش رو انداخت پايين و يواش گفت: بخدا زندگيم هم مثل دستام سياهه که نمی تونم بگيرمش!!!

 

 

!Damn  this  life


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٢
 

سلام سلام سلام! به جون خودم تقصير من نبود تقصير يکی از رفقا بود که قرار بود بياد اينجا مطلب بذاره نيومد! پس اون رو دعوا کنين نه من رو

 

راستی ببينم چرا وقتی يکی واسه ی بقيه غريب ميشه همه ی رابطه اشون با هم عوض ميشه و وقتی اون رو ميبينه دلش ميخواد سرشو بکنه و وقتی ميبينتش انگار عزراييل رو ديده!

 

شعر دزدی: آقا از يکی از دوستان يه شعر دزديدم که اين شعراش خيلی خداست اما نمی دونم چرا اين حاجی بکايی ميگه وقت نداره آپ کنه!

بر سنگم هزاران آه با نام تو می نویسم

شاید که راحت شوی از ناراحتی هایم

و فراموش کنی

سنگینی گناه شکستن قلب سنگیم را

شاید که کوله بار من سنگین شود

وتو سبک

اما حیف

حیف که من از تونیستم . تو از من

تا بخشیده شود گناه آه بی گناه

و صد حیف که در این نیستی

 دوستت دارم را

به کرم های خاکی همسایه ام میگویم