زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٧
 

سلام چطورين خوبين؟! من که خوب نيستم!نه حال روحيم خوبه نه جسميم نه هيچ کوفت و زهر مار ديگه ايم!شماها هم که اصلاْ به آدم روحيه ميدين برای اومدن و نوشتن و حرف زدن! نيکارو يادتون رفته نه؟!

 

 

 

تابلو                           چخوف

در شهر راستفـناـدانو و در خيابان سادوايا،روی سر در کارگاه سنگ قبر تراشی چنين تابلويی آويزان است:

((استاد کارهای به يادماندنی))!

 

 


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٠
 

سلام چطورين؟!خوش ميگذره؟! ميدونم مقداری گذشته از آخرين آپم اما عيب نداره!م نه؟! جاتون خالی احساس ميکنم حسابی عوض شدم!سفر که رفتم و برتم از هار بودنم يکم کم شده!خدارو شکر! بقول دنيا هم قيافه هم اخلاق عوض کردم توپ!راستی تا يادم نرفته حتما برين يک تکه نان رو ببينين من خيلی خوشم اومده!

 

 

از آسمان پرسيدم

کجاست؟!!!

نگاهم کرد و

مثل هميشه ساکت ماند.

 

                                                 (z)


 
 
از وقتی به دنيا اومدم...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢
 

سلام عليکم!احوال شما چطوره؟!خوش ميگذره؟! عيد ديدنی بازی چطوره؟!راستی از کم لطفيتون در کامنت گذاشتن ممنون!

ممممممم...بذار ببينم امروز چی بذارم!يه چيزه خوشگل دلم می خواد اما نمی دونم چی!فکر کنم فهميدم چی ميتونه خوشگل باشه!

 

از وقتی که به دنيا اومدم خيلی چيزها فهميدم!

اولش که دکتر منو به دنيا آورد بهم ياد داد که همه ميخوان گريه اتو در بيارن تا يه چيزهايی بفهمن!

بعد از يه مدت فهميدم همه نشستن تا تو يه کاری بکنی و اونها خوششون بياد

بعدش فهميدم کم کم آدم ها بايد درگير زندگيشون بشن و همديگه رو فراموش بکنن

بعدش فهميدم کم کم بايد ياد بگيری بدون کمک بقيه کاراتو انجام بدی

حتی کارهای سخت سخت

بعدش فهميدم که بايد دنبال يکی بگردی که فقط واسه ی خودت باشه

البته ممکنه اينکار وقت زيادی رو بگيره

بعدش بايد ياد بگيری کلک سوار کنی تا موفق باشی

بعدش بايد ياد بگيری که همه ی اين چيزهايی رو که خودت يادگرفتی رو به بچه ات نشون بدی!

و اين همينطور ادامه داره!

تا ابد!