زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

گريه!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/۱۸
 

سلام!خوبين!؟خيلی وقته می خواست اينو بنويسم اما خب شرايط جور نشده بود الان مينويسم!

گريه!هممون ميدونيم چيه!وقتی از چشات آب مياد ميگيم گريه!ساده ترين تعريفيه که ميشه ازش کرداما مهم اينه که چرا از چشات اشک مياد!

بعضی وقتها يه چيزی اونقدر روی قلبمون فشار مياره که ميزنيم زير گريه!يه چيز که ناراحتمون کرده!يه چيزی که اعصابمون رو ريخته بهم!اون موقع است که دلتون ميخواد گريه کنين هرچند خيلی ها گريه رو بد ميدونن و گريه نميکنن و بعضی ها اونو نشونه ی ضعف ميدونن!

بعضی وقتها از خوشحالی گريه ميکنيم بازم قلبمون اون موقع پره اما اينبار پر از چيزهای خوب!-در هر صورت تا به قلبت فشار بياد گريه ميکنی چه فشارش خوب باشه چه بد!-

-اين قسمت چون احتمالاْ فقط خودم اينکارو کردم و عکسی پيدا نشده عکس نمی دارد!-

بعضی وقتها بی دليل ميزنيم زير گريه الکی الکی يه دل سير گريه ميکنيم!اشکال نداره!بذار گريه کنه اما بازم رو قلبش يه فشار خيلی بديه که اينجوری ميشه!

هرچند بعضی وقتها هم دليلشون خيلی ساده است اما بازم گريه اشون با معنا هستش!

اما بعضی وقتها خيلی مهمه دليل گريه اشون ها!

بعضی وقتها فقط يه بغض داريم که می خوايم از بين ببريمش اما معلوم نيست چقدر موفق بشيم!اينم برميگرده به اين قلبه چی چی شده!

بعضی ها تو خودشون گريه ميکنن و ميشن مثل يه تانکر که کم کم پر ميشه و بعد...!

بعضی ها هم که اصلا نمی دونن گريه چی هست مثل....کیـــــــــــوون!

-کيوون بدبخت هم عکس نداشت!-

ميدونين چيه تو همه چيز اين قلبه لعنتی نقش داره فرق نميکنه دليل گريه ام چی باشه مهم اينه که قلبمم توش نقش داره!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٦
 

اين دفعه می خوام راجع به موضوع خاصی ننويسم!-خسته نباشم مگه نه؟!- آخه می دونين ديدم هرچيزی که بنويسم غم انگيزانه می باشد در نتيجه هيچی نگم بهتره! واااااای جاتون خالی چند روزی ميشه که حسابی اعصابم ريخته بهم!همچين پاچه ی همه رو گرفتم!با يه عالمه آدم جر و دعوام شده! از دنيا گرفته تا يکی از بچه های جلسه امون!- چه فعاليتی دارم نه؟!- چند روزه فقط تصويری ام!يعنی تصوير دارم اما صدا ندارم!يعنی حسش نيست صدا داشته باشم!

امروز مسابقه داشتم راستی از ۳تا بازی ۲تاشو بردم اما خب واسه ی اول، دوم ، سومی نرفتم!اشکال نداره بزرگ ميشم يادم ميره اما خب نامردی بود ۲تا از اونهايی که باهاشون مسابقه دادم رشته اشون تربيت بدنی بود خب!تازه اونی که خردم ازش فقط بخاطر تضعيف روحيه ای که رفقاش کردن باختم !ماشاالله رفقای من که اصلاْ نفهميدن من کی بازی داشتم

ديگه اينکه امروز زنگ آخر از مسابقه که اومديم خــــــــيلی خسته بودم در نتيجه سر امتحان فيزيک تند تند جواب سوال هارو دادم و از ۱ ساعت امتحان ۳۵ دقيقه اش خواب بودم!نکته ی مهم اينه که فقط يه سوال رو اشتباه داشتم که اون يه سوال رو هم ماشالله هيشکی تو کلاسمون درست ننوشته بود!

امروز مامانم رفت مسافرت به مدت يه هفته!خاله ام اغفالش کرد که برن!در نتيجه من الان پی بردم چقدر لوسم چون دلم واسه ی مامانم تنگ شده شديد!دارم خفه ميشم ديگه از بس دلتنگم من تا ۷روزه ديگه دووم نمی يارم!چيکار کنم آخه؟!من مامانم رو می خوام!