زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

حرف!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱
 

يه دفعه که حالم خيلی بد بود و هذيون ميگفتم تو خواب گفتم: "زندگی مثل تفه!"

شبيه هذيون نيست!


 
 
مرام!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٤
 

خوبه!خيلی خوبه!آدم ها ديگه دارن شاهکار ميشن!قبلاْها بعضی وقتها،فقط بعضی وقتها برای اينکه آدم ها بار گناهشون سبک تر بشه تقصيراتشون رو می انداختن گردن اين و اون اما الآن ديگه هميشه اينکار رو ميکنن!پيشرفت خوبيه!به نوعی يه شاهکار به حساب مياد!البته هميشه يک سری استثنا وجود داره که نثل هميشه تعدادشون کمه اونقدر کمن که دارن مثل دايناسورها منقرض ميشن!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۱
 

سلام سلام خوبين شماها؟!اين داستانه همون داستانيه که قرار بود بذارم اما حسش نبود!اين داستان رو تو جلسه مون خونديم بچه ها گفتن به به اما نقد نداره!به نظره من داشت!نظر شما چيه؟!

دزد بيسکويت

شبی در فرودگاه زنی بود در انتظار

مدتی طولانی پيش از زمان پرواز

در فروشگاه فرودگاه جستجو کرد و کتابی خريد

همچنين بسته ی بيسکويت خريد و يافت جايی برای نشستن

 

مجذوب کتابش گشته بود که به ناگاه متوجه گرديد

مرد گشتاخی که در کنارش نشسته بود

يکی دو بيسکويت از بيسکويت هايش را برداشت

کوشيد تا ناديده پندارد و از هياهو اجتناب کند

 

می خواند کتابش،می خورد بيسکويتش و می انداخت نگاهی به ساعت ديواری

همچنان که بر می داشت و می کرد تمام اين دزد حريص بيسکويتش را

چنانکه می گذشت دقايق،می گشت خشمگين تر،

پنداشت:((اگر نبودم باادب می کردم با مشت کبود چشمانش را!))

 

با هر بيسکويتی که بر می داشت او،آن مرد نيز يکی بر می داشت.

هنگامی که تنها باقی مانده بود يه بيسکويت،نمی دانست چه خواهد کرد آن مرد

مودب با لبخندی بر لب و خنده ای عصبی

برداشت آخرين بيسکويت را و به دو نيم کرد آن را

 

تعارف کرد نيمی از آن را به او همانطور که می خورد نيم ديگر را

گرفت آن نيمه را زن از او و پنداشت:((ای دوست،

چه پررو و چه بی ادب است،اين مرد،

چرا حتی نکرد هيچ تشکر!))

 

نداشت به خاطر هرگز که تا اين حد شده باشد تحقير،

و هنگامی که کردند پروازش را اعلام،کشيد نفسی به راحت،

کرد جمع وسايلش را و رفت به طرف راهروی ورود به هواپيما

کرد امتناع از نگريستن به پشت به آن ((دزد حق ناشناس))

 

شد سوار هواپيما و در صندلی اش لم داد.

آن گاه گشت به دنبال کتابش که تقريباْ خوانده بود تمام آن را.

همانطور که می گشت داخل کيفش را به دنبال آن،

کشيد از تعجب آهی ديد بسته ی بيسکويتش را!

 

کرد ناله ای از سر نااميدی،که اينجاست بيسکويت من!

((پس آن يکی بود بيسکويت مرد و او سهيم کرد مرا در بيسکويتش!))

دريافت اندوهناک،که شده بود دير برای پوزش،

پس بود خودش،بی ادب و حق ناشناس و دزد!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱٥
 

اينو هيربد نوشته و برام فرستاده که يه آپ ديته خوب بکنم براتون:

 

در اوج شادی دلم گرفت

به تنگ آمدم

با مشت بر آن کوبيدم

هرچه ناسزا آموخته بودم گفتم

و به خاک سپردمش!

اما خاک هم نتوانست در خود محوش کند!


 
 
حرف!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۸
 

راهی را که در گرگ و ميش هوا

از آن می آمدی،زير ساقه های علف مدفون شده

و چيزی پيدا نيست

جز تارعنکبوتی

که همچون رشته های اندوه

مسير را آذين می بندد.

 ايزومی شيکی بو

-ربع آخر سده ی دهم-


 
 
سفر نامه ی نيکا خسرو (۲)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٥
 

بالاخره اين سفرنامه رو هم ميخوام تموم کنم ميدونم خيلی بين دو قسمتش فاصله افتاده اما خب ماجرا دارهاين چند روزی هم کهمهر شروع شده داشتم ببخشيدا ببخشيد گلاب بروتون روم به ديوار درس می خوندم!امسال اومدم آدم باشم!خواستم يهکاری کنم که مايه ی ننگه خانواده باشم مثل هليا-راستی هليا دانشگاه پلی تکنيک قبول شدش ها!-آره ديگه خلاصه خواستم مايه ی تعجب همگان نباشم!آخه امسال هرکی ميگه معدلت چند شده ميگم فلان قدر اينجوری ميشه: باور نمی کنن! منم خواستم برای اينکه بيشتر از اين کسی سکته نکنه امسال رو خوب بگذرونمخب سفرنامه رو بنويسم بعد راجع به مدرسه و از اينجور چيزها ميگم:

چقدر جالبه ها!همه توی رشت رشتی حرف ميزنن پير و جوون،دختر و پسر!بابا پسر هاش خوشگل خوشتیپ اصلاْ واه!--همــــــ-ه رشتی حرف ميزنن همچين ميخ کوب بمونی!من و هليا بر و بر همه رو نگاه ميکرديم!آدم نديديدم ديگه!در کل تو رشت که بوديم همه رشتی حرف ميزدن بجز ۳ نفر که اونها انگليسی حرف ميزدن-اين دو تا زبون چه ربطی به هم داشتن من که نفهميدم!-

واااااااای!دستم داره ميسوزه هنوز!قابلمه چقدر داااااااااغ بود!فعلاْ حرف زدن بسه می خوام با بابا برم بندر انزلی ماشين رو درست کنيم وقتی برگشتيم بازم می نويسم!فعلاْ

خب رفتيم و برگشتيم!موقع رفتن يه گاوه رو ديديم که بچه ی بيچاره می خواست از ديوار فقط بره بالا علف بخوره!از اينجا من دريافتم که علاوه بر اينکه مرغه همسايه غازه گويا علفه همسايه خوشمزه تر هم هست!خوش به حاله اين همسايه!عجب همسايه ی مرفهی!وقتی برگشتيم ديديم ا!مامان و خواهر دزدی رخ داده و مامان و هليا نيستن!رفتيم ساحل ديديم نه بابا اينها بدتر از خوده من دزد نميبرتشون!بخصوص اون هليا خانومه هرو!خلاصه جاتون خالی از ساعت۵تا۸.۳۰ اونجا بوديم!ماهی ها هم باز اونجا بودن!کلی هم سلام رسوندن!راستی امشب ماه کامل بودها!خيلی خوشگل بود!جاتون کلی خالی!

بالاخره اومديم تهران!تو رشت مامان يه عالمه پاچه باقالی گرفت که وقتی رسيديم توی اتوبان تهران قزوين من و هليا هم دلمون به رحم اومد و کمکش کرديم!وای که چه کاره وحشتناکی بود!احساس کردم کلی سره کارم!

وقتی رفتيم لب ساحل يه چاله ی خيلی بزرگ ديديم گفتم آقا جون اين گاو ها گناه دارن شبی نصفه شبی چاله رو نمی بينن می يوفتن توش پاشون ميشکنه بياين پرش کنيم!آقا ما هم پرش کرديم با هزار بدبختی چون سعی ميکرديم بدون دخالت دست و فقط با پا باشه!خلاصه پرش کرديم فقط يکم خاکش به حالت mp3 در نيومده بود!گفتم خب دوستان حاميه گاوها ديگه خوبه هر گاوی که بيفته اين تو از گاو هم بدتره!همون موقع خودم شلپ افتادم تو چاله!فهميدم که من از گاو هم بدترم!

 

 

آخيش تموم شد!يه تيکه هم از شماله دوممون بگم!اينکه روزه اول اومديم بريم ساحل يکم فشرده نشستيم تو ماشين!من و هليا و شيرين و شادی و نوشين و رزا پشت نشستيمنگين و زنعموم جلو عموم هم که قان قان بيب بيب ميکرد!له شديم يکم!بعدشم واسه ی دفعه ی اول قليون کشيدم ديدم اونجوری که ميکردم ترسناک نيست اما خب نمی کشم احتمالاْ ديگهبعدش هم اينکه برنزه شدم!-من موندم قبلاْ مگه نبودم؟!-

 


 
 
مرسی پيمان
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٥
 

سلام سلام!بالاخره طلسم شکست و بعد از قرنی عمری خودم دارم آپ ميکنم.-قرنی عمری=۸روز-

پيمان از بابته قالب مرسی!فکر کنم بهترين کادوی تولدی ميتونه باشه که يه داداشه دنيايه مجازی بهم بده!مرســـــــــــــــــــــی!

انشاالله جبران می نمايم