زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

تقدیم به نیکا ، خواهرجون خودم ...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۸
 

سلام به همه دوستداران نیکا و  نوشته هایش که جلوه ای خاص

 به وبلاگش میداد من یه قولی  به  نیکا  داده  بودم  و خواستم

 عملیش کنم و این قالب طراحی کردم نمیدونم خوشش میاد یا

 نه ! البته فعلا خیلی ناقصه تا عکس و نوشته های قالب رو عوض کنم ! من سعی کردم در حد معمول و اعتدال باشه !

 

 

این قالب 

    تقدیم به

 

 

   نیکای عزیزم ...

 

 

 

 

 کمی در مورد من و نیکا :

 

 من و نیکا تقریبا کمی بیشتر از دو سال میشه که  همدیگرو

 میشناسیم که تاریخ آشنایی من و او 16 / 5 / 138٢  بود

  که  او با نوشته ی زیبایش اولین استارت وبلاگ مرا زد

  من هم یه مدت یه کم لطفی بهش کردم که از همینجا

  ازش عذر خواهی میکنم  ! و ...

 


 
 
سفرنامه ی نيکا خسرو(۱)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢۸
 

اين نوشته ای که مشاهده ميکنين نوشتنش در زمان گذشته بوده!بعد هرجا که رفتم سطر پايينش دليل نميشه که خاطره ماله بعد از اون باشه يه جورهايی تاريخ هاش و زمانهای اتفاق افتادن هاشون رو قر و قاطی نوشتم

 

خب بالاخره امديم يه مسافرت درست و حسابی!يعنی اومديم شمال هرچند که مدتش کمه يعنی ۵شنبه راه افتاديم و شنبه بر ميگرديم.آقا جون تو اين مسيری که اومديم من همينجوری ۴شاخ مونده بودم که ياللعجبا!اين جماعت چقدر قيافه هاشون عوض شده!ماشالله حتی افراده متعلق به دهات هم وحشتناک قرتی شدن!-يادتون باشه اگه کسی تيپش بد بود ديگه نگين دهاتی و شهرستانی!-راستی يه کتاب دارم ميخونم اسمش ميرا می باشدتموم بشه راجع بهش يه نقد توپ مينويسم.

قرار شد يه روز بيشتر اينجا بمونيم يعنی بجای شنبه،۱شنبه بر ميگرديم.بهتر!ديروز رفتيم رشت يکم دلم بهتر شد!يعنی تنگيش کمتر شد!اتفاق هم زياد افتاد اما راستش زياد حاله نوشتن ندارم!ديروز و امروز دريا صافه صاف بود.امروز کباب به قوله بچگی هام کباب چهارگوش-چنجه-داشتيم سر غذا امدم برای مامان دوغش رو بذارم دستم تقی چسبيد به قابلمه ی داغه داغ!اندکی جيغ مختصری کوتاه زده که آی جماعت من سوختم!فقط هليا دو زاريش افتاد مامانو بابا تازه بعد از غذا فهميدن که ااااا؟!نيکا مرد!جاش قرمزه و داره جيز جيز ميکنه هنوز!آقا جون تصميم گرفتم شوور هم که کردم برنج درست نکنم!دهه!قابلمه ی بد!-بيچاره اونی که بخواد بياد منو بگيره!-

توی جاده که داشتيم می يومديم ۳تا حيوونه له شده ديدم!يکيش يه پرنده بود و ۲تاش سگ بودن!اين آدمها با اين دنيای ماشينيشون دارن شورش رو در ميارن!ديروز که رفتيم لب دريا يه عالمه ماهی ديديم که داشتن دم ساحل شنا ميکردن.اولين باره که ماهی ها رو زنده ديدم منظورم اينه که مرده بينشون نبود بجاش آدم ها با قابلمه و کاسه و کوزه و هرچی دمه دستشون بود افتاده بودن به جون ماهی ها و می خواستن بگيرنشون!بازم از آدمها بدم اومد!چقدر خودخواهن!

توی جاده هرجا به درخت و جنگل و اينها ميرسيديم خوليو ميذاشتيم.پيشنهادش از اول با من بود اما خدا وکيلی اگه cd فرهاد گير نميکرد و خش نداشت نمی ذاشتيم خوليو رو!خيلی می چسبيد!شماهم امتحان کنين!

من و هليا نشسته بوديم امروز ناشناخته های دوربين رو کشف ميکرديم.من کشف کردم که چطوری اول زوم کنيم بعد عکس بگيزيم هليا هم کشف کرد که چطوری دور عکس کادر و فرم بذاره.يه عکس از من گرفت و کادره گل و اينها گذاشت دورش عين عکس آگهی ختم و اينها شد از اين اعلاميه ها که ميزنن رو ديوار.فهميدم بابا چقدر جالبه آدم عکسش بره اونجا!همچين قيافه اش مضحک ميشه!بخاطره همين تصميم گرفتم حالا حالاها نميرم هر وقت يه فکری به حاله مضحکيه اين حالت -يا شايدم مضحکيه قيافه ی خودم- اونوقت حالا يه فکری به حالتون ميکنيم ديگه که راحت بشين از دستم يا نه!

تا حالا صدای ناله ی گل ها رو شنيدين؟!من شنيدم!روز اول که داشتيم ميومديم اينجا رفتيم يره راه تازه آباد -قبرستونه رشت-سره خاکه حاجی مامان -مامانه بابام-گل داوودی گرفتيم و طبقه معمول بايد پرپرش ميکرديم وقتی گلبرگ هاش رو کنديم ناله ميکرد!يعنی در واقع صدای تق ميداد که عين ناله بود!دلم سوخت!بيچاره گله چه گريه ای ميکرد!

ميرا رو تموم کردم.خيلی قشنگ بود سبکه کارش يه چيزی تويه مايه های کوری بود!حالا بعداْ چيزهای قشنگشو براتون می نويسم!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٤
 

سلام!خوبين؟!خوشين؟!خوش ميگذره؟!گفتم که ۲۲ شهريور تولد وبلاگمه.وبلاگم ۲ سالش ميشه!وبلاگه من تولدت مبارک!اميدوارم تا وقتی که کسی هست که بياد بهت سر بزنه و نوشته هاتو بخونه سالم باشی.همه ميدونن که وبلاگم بچه امه خيلی هم دوسش دارم.اصلاْ اون موقع که هک شده بود يه هفته مريض شده بودم-البته با چندتا مشکلهه ديگه تداخل کرد که مريض شدم از فکر و اينها!-اين وبلاگه من خيلی بهم کمک کرد.ميدونين منظورم اينه که بهمو خيلی چيزها ياد داد و نذاشت همه ی حرفهام توی دلم بمونه-البته اگه شماها نبودين که ديگه اين وبلاگ نبود که-همه چيز از اين يادداشت شروع شد:

salam.man nika hastam 14 salame.nemidoonam vaseie chi weblog dorost kardam.faghat omidvaram hamishe movafagh bashin.

بعدشم قدرت کلمات و عزرائيل و ... تا اينکه رسيدم به اينجا!وبلاگم خيلی خوبه که باعث شده يه عالمه دوست پيدا کنم مگه نه؟!

وبلاگ جونم تولدت مبارک!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢٠
 

سلام خوبين شماها؟!خوش ميگذره بهتون؟!

من که فکر نکنم خوب باشم يه جوری شدم!قاطی کردم دلم يه جوريه شور ميزنه؟!شايد!تنگ شده؟!شايد!دلهره داره؟!شايد!همه چيز باهم قاطی شده!يهو اينجوری شدم!يهو!خيلی بداخلاق شده ام اصلاْ هيچ حرفی برای گفتن ندارم هيچ نظری ندارم هيچی!انگار به هيچی رسيدم همون هيچی ای که زياد راجع بهش فکر ميکردم!ای کاش يهو حالم خوب بشه دارم ديوونه ميشم!يه روز هيچی و همه چيز به هم ميرسن همه چيز رو ميکنه به هيچی ميگه تو هيچ چيزی نداری پس چرا همه چه جا هستی؟!گفت چون تا هيچی نباشه همه چيز معنيه واقعيشو پيدا نميکنه!نمی دونم ربطی داشت يا نه!نمی دونم!شايد دارم همه چيز رو پيدا ميکنم شايدم دارم همه چيز رو از دست ميدم!ديوونه شدم به خدا!بهتره ديگه حرفی نزنم!ای کاش يکی پيدا ميشد که بتونه بگه چمه و کمکم کنه!ای کاش ....

 

 

-راستی ID من شده nika1820 فعلاْ برايه nika_1820 يه مشکلی پيش اومده!-


 
 
بيد مجنون
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٦/۱۱
 

سلام سلام!خوبين؟!خوشين؟!تو اين ۱۰ روزی که نبودم يه عالمه خبر بود!رفتم ماسوله البته با تور و ۱ روزه اما خوب خيلی خوب بود يه عالمه فيض بوردم!هوا محشر بود!بارون ميومد ماسوله تقريباْ همه يخ زديم و مرديم الان روحه منه که داره برای شما مينويسه!خلاصه جای شما خيلی خيلی خالی!خبر بعدی اينکه در کمال ناباوری اين تر ميان ترم زبانم رو ۱۹ شدم در حالی که فکر کنم بيشتر از يک ساله که گير داده بودم و هر ترم ۱۶ ميشدم!خبر بعدی چی بود ديگه!؟بی خيال اگه بخوام همه ی خبرهارو بگم تا فردايی پس فردايی چيزی طول ميکشه!

خب فيلمی که الان روی پرده ی سينماهاست و فکر کنم همتون ديده باشين يا حداقل تعريفش رو شنيده باشين بيدمجنونه!امروز بازم جاتون خالی نشستيم با دوستان تقدش کرديم!البته نقدمون يکم از اين شاخه به اون شاخه بود وسطش نمی دونم چرا از شهربازی و کوه سر درآورديم اما خب در کل اونقدرها هم بد نبود!

بيد مجنون مثل همه ی فيلم های ديگه و همه ی چيزهای ديگه هم يه نقصی داشتش!نميشه بگی نه بعضی از فيلمها نقص ندارن خداييش اگه وجدانی بهشون نگاه کنين ميبينين اونها هم يه نقصهايی دارن خب!نقص اين فيلمنامه هم اين بود که بقول هليا بعضی جاهاش يکم بد پيش رفته بود و کم آورده بود مثل اونجايی که نشون داد که زنش گذاشت و رفت کاشان!اون اتفاقاته بدتر از اين رو هم تحمل کرده بود!اما ميدونين به نظر من کاملاْ کار طبيعی ای رو زنش کرد!کاری که هرکدومه ماهم اگه بوديم ميکرديم!می دونين از وقتی بينا شده بود يه حسه عجيبی پيدا کرده بود زنش نگران بود!يه جوری اون دوتا چشمی که شوهرش تازه پيدا کرده بود اذيتش ميکرد!ميدونين دقيقا اون يارو زمانی که فکر ميکرد کوره بينا بود و زمانی فکر ميکرد بيناست کاملاْ کور شده بود دنيايی که اونقدر برای ديدنش ولع داشت و وقتی تونست ببينتش تمامه اون قولها و چيزهايی رو که ميخواست ببينه از دست داد اون باورهای قبليش از آدمها از چيزهای دور و برش از همه چيز از بين رفت!ديگه اون خدايی که اول فيلم ميشناخت رو نميشناخت ديگه اون باودهايی که داشت از بين رفته بود يه زمانی براش چيزهای ديگه ای مهم بود زنش رو يه فرشته ميدونست اکا وقتی بيناييش رو به دست آورد زنش رو ناديده گرفت و از اون يه کينه به دل گرفته بود چون ازش مراقبت ميکرد چون نميخواست اتفاقی براش بيفته و چون از روی عادت يه کارهايی رو ميکرد و نتونسته بود خودش رو با شرايطه جديد وفق بده!ميدونين اون مورچه بودش دقيقا داشت مسير زندگی اون مرده رو نشون ميداد وقتی توی خارج بود اول از توی روشنايی اومد بعد رفت توی تاريکی و بعد توی روشنايی اما توی ايران که بود از توی روشنايی دوباره رفت توی تاريکی داشت يه دونه ای رو به دوش ميکشيد که فکر ميکنم همون بار زنديگيش بود!آهان يه چيزه ديگه راجه به درخت بيد و گردو!درخت بيد ميوه نداره يه درختيه که چوب سستی داره و ميدونين که با وزش باد شاخه هاش تکون ميخورن اما درخت گردو درختيه که ميوه داره و چوب محکم و زيبايی داره و با وزش باد فقط برگهاش تکو ميخوره اما شاخه هاش سره جاشه!مرتضی ميخواست ببرتش پيش درخت گردو اما اون همونجوری به درخت بيد سستش چسبيده بود چيزی که ازش برای خودش بت ساخته بود و تقريباْ اون رو میپرستيد اما همه جا درخت بيد پيشش حضور داشت حتی جاهايی که براش شانس نمياورد مثل دم کلاس پری!راستی نامه ی مرتضی خيلی قشنگ بود!

 

خيلی حرفهای ديگه راجع به فيلم دارم اما می دونم نوشته ام طولانی ميشه بعد کسی نمی خونهبخاطره همين همينجا تمومش ميکنم هرکسی خواست بيشتر بحث کنيم بياد تو چت!خب!خوش باشين تا آپ بعدی!بای بای


 
 
نينی گی هام!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٦/٢
 

سلام سلام خوبين؟!امروز می خوام راجع به نينی گی هامون حرف بزنم!اول بگم که نينی گی ها مترادفه دوران کودکيه!-واسه ی اونهايی که نمی دوستن البته گفتم!-چند وقتيه دلم بدجوری واسه ی نينی گی هام تنگ شده جوری که خرگوشک رو بغل می کنم شبها می خوابم!جالبيش اينه که وقتی که بچه بودم از خودم و بچگيم بدم ميومد دوست داشتم زوده زود بزرگ بشم اما الان ديگه فکر ميکن بزرگ شدن بسه کارهای بهتری هم بجای بزرگ شدن می تونم بکنم!  آخ چقدر بچه بودم کارهام خنده دار بودها!قبلاْ ها که بهم ميگفتن کارهام رو سرخ و سفيد و آبی و بنفش ميشدم اما الان خودم ميشينم برای همه تعريف می کنم!در کل شاهکاری بودم در نوعه خودم!خب ميدونين تا اونجايی که من آدم ميشناسم هيچ کدوم از بچه گيشون خوششون نمی ياد منم بدتر از همه ی اونها بودم اما ديدم همه چيزم از گذشته خاطره هامه ممکنه بد،خنده دار،مضحک،خجالت آور يا حتی خوب باشه فقط مهم اينه که يادم نره خاطره هامو!اونم خاطره ی بچگی هام که می تونی خنده دار ترين اتفاق های زندگيت و حرفهات رو تو اين دوران پيدا کنی!فقط خواستم بگم بابا به خدا بچگی هاتون و خاطراتتون اونقدر بد نيست که همتون دارين ازش فرار می کنين!-برای بحث های بيشترتر به آی دی اينجانب مراجعه فرماييد همچين با بيل و کلنگ توجيهتون ميکنم خودم-

اينم عکس نينی گی هام البته اين ماله خييييييييلی نينی گيمه ها!يعنی وقتی ۸ ماهم بود!

nika_1820