زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

قهوه!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٩
 

يه نوشيدنيه که در حالت معمولی بدون اضافه کردن افزودنی ها تلخه!ميشه گفت که دقيقاْ مثل زندگی ماها می مونه!همين جوری بخوای نگاش کنی تلخه اما چندتا راه داری برای فرار از تلخيش:۱.تلخيش رو در نظر نگيری  ۲.چيزهای تلخ رو دوست داشته باشی  ۳.با يکم شکر مشکلت رو حل کنی  ۴.از خيره خوردن قهوه بگذری!  اگه بخوای اوليش رو انجام بدی کاره سختيه!خيلی سخت احتمال اينه وسطش حالت تهوع بهت دست بده زياده پس بهتره اينو امتحان نکنی! دوميش از اوليش بدتره!اگه چيزهای تلخ رو دوست داشته باشی کم کم خودتم تلخ ميشی بعد همه چيز تلخ ميشه بد فقط چيزهای تلخ ميخوری بد انقدر تلخ ميشی که دله همرو می زنی حتی خودت بعد ممکنه يه روزی بياد که تقريباْ هيچ کسی از مزه ات خوشش نياد! سوميش از همه آسون تره زود تند سريع ميره شکر ها رو پيدا ميکنی ميريزی تو قهوه ات بعد همش ميزنی پيداشم نکردی  ميری قند ميريزی اما می دونی بايد به قول رزا منتظمی به نوع شکرش دقت کنی هرچقدر بيشتر دقت کنی خوش طعم تر ميشه تازه بعضی ها اشتباهی نمک ميريزن بجای شکر! از خيرش بگذری؟!مگه ميشه؟!کار از اين سخت تر هست؟!وقتی داری ترکش ميکنی و يهو بوی قهوه بهت ميخوره و ديگه نمی تونی تحمل کنی اما اگه واقعاْ بخوای همچينم کاره سختی نيستش فقط نياز داره هرچی قهوه تو خونه داری رو بريزی سطل زباله ديگه کافی شاپ نری و از جلوی قنادی و قهوه فروشی رد نشی!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۸
 

روزه همه ی آقاهه ها و باباهه ها مبارک باشــــــــــــــــــه!يادتون نره به باباهاتون کادو بدين ها!


 
 
2x2=7
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٥
 

 

 
خب فکر ميکنم به اندازه ی کافی اون نوشته قبليه در مورد کمک خواستن اينجا بوده!
 
خيلی وقته گفتم که اين يايدداشت رو می خوام اينجا بنويسم اما نشد که بشه اما امشب مينويسمش!
 
 آقا جون کی گفته که همه چيز بايد اونجوری باشه که فکر ميکنيم؟!کی ميگه همه چيز بايد اونجوری باشه که يادمون ميدن؟!چرا همه ميگن 2x2=4  حالا  اونهايی که خيلی رياضی دانن ميگن 2x2=5! اما چرا هيچ کس نميگه 2x2=7 ?! چرا ووقتی يه چيزی مثل بقيه ی چيزها نيست يا يه کسی مثل بقيه نيست فکر می کنيم نرمال نيستش و حتماْ يه مشکلی داره يا يه اشتباهی شده؟!من که ميگم اگه همه چيز قرار باشه از يه قاعده ی کلی پيروی کنه اونوقته که زندگی معنايی نداره و اونوقته که آدم ها و همه چيز تکراری ميشن!تازه اون موقع حوصله ی همه سر ميره!ديگه هيچ چيز جذابی واسه ی ماها وجود نداره.هدفمون ميشه فقط اشغال کردن يه فضا!همين!
 

 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٠
 

ميدونم اين يادداشت ربطی به شنگوليم نداره اما خوب

 

يهو امروز ياد بچه گيم افتادم.ياد اون موقع که خونمون شمال بود.چقدر دلم برای خونمون تنگ شده.نمی دونم الان ديگه کی از پله ها ميره بالا و بعد از اونها میپره پايين!اصلا نمی دونم خونمون هنوز سر جاش هست يا نه!دلم واسه ی رامتين و امير و سمانه و ريحانه تنگ شده!حتی دلم برای خانوم غلامی هم تنگ شده!بيچاره انقدر پير شده که نمی تونه توی مغازه اش کار کنه!دلم واسه ی دوچرخه سواری توی کوچه وسط ظهر تنگ شده!حتی دلم واسه کارتون گربه های اشرافی هم تنگ شده.چه احساس مزخرفيه که آدم دلش تنگ بشه!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢٠
 

سلام سلام!

خوبیــــــــــــــــــــن؟!

فالب وبلاگم رو عوض کردم!يعنی واسه ام عوض کردندست اوشون درد نکنه!خيلی مرسی!اگه می خواين بدونين کی ساخته باسد بگم که....پرسيدن نداره!

کلی شنگولم بخاطر قالب وبلاگم!


 
 
هليا
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٦
 

خواستم به جای اينکه تيکه تيکه راجع به اوضاع احوال هليا بگم همشو باهم بگم!

خب خب از کجا شروع کنيم؟!بهتره اول راجع به کنکور بگم!هليا رتبش شد ۱۱۲۰ البته اولش کلی پنچر بودش اما الان بهتر شده!آره ديگه حاجی می تونين برين شيرينيشو از خودش بگيرين آدرسش تو لينکدونی ام هستش!

بعدشم اينکه هليا امروز اولين جلسه ی کلاس رانندگيه شهرش بود بچه پررو تا حالا پشت فرمون نشسته بود جلسه ی اول ۹۰ تا ميرفت!رو نيست که سنگ پا ولايته!

آخريشم اينکه هليا درگير کارای جشن فارغ التحصيلی اشه و به يه فيلم نياز داره که از زير آب باشه توش ماهی و کوسه و آدم و اينها نباشه فقط آب باشه و حباب اگه فيلمی رو می شناسين بگين بدبخت بيچاره است گناه داره!مرسی!

خب بسه ديگه چقدر مگه می خواين از خواهر آدم خبر داشته باشين؟!هان؟!


 
 
خواب عجيب!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱٠
 

سلام می دونم اونجوری که گفتم نيست و طولانيه اما خب بخونين خيلی خوبه ها!

 

...

ديشب يه خواب عجيب ديدم!خواب ديدم که توی يه زنبور داری دارم راه ميرم که يهو خودمم يه زنبور شدم.رفتم طرف کندو.وقتی رسيدم به کندو ديدم يه عالمه زنبور عسل دارن اونجا کار می کنن.منم رفتم و شروع به کار کردن کردم.بعد از يه مدتی خسته شدم و حسابی حوصله ام سر رفت.از يکی از زنبور ها پرسيدم:شما از اينکار خسته نمی شين؟!گفت:کار؟!کدوم کار؟!ببينم مگه نه اينکه ما فقط برای توليد عسل برای آدم ها به وجود اومديم؟!گفتم:نه شما می تونين برای خودتون عسل درست کنين بدون اينکه مجبور باشين اونو به کسی بدين!گفت:برو بابا دلت خوشه!عسل برای خودمون درست کنيم که چی بشه؟!گفتم ببين تو اصلا بزرگترين آرزوت چيه؟گفت:اينکه هيچ وقت اينجا تعطيل نشه!از اين حرف زنبوره خيلی بدم اومد چقدر کوتاه فکر ميکرد از اونجا زدم بيرون و رفتم طرف يه حوضچه ی پرورش ماهی.يهو خودمم شدم يکی از اون قزل آلا های پرورشيه تو حوضچه.ديدم اونها هيچ تلاشی برای زندگيه خودشون نمی کنن و اينو قبول کردن که بايد خورده بشن و قبول کردن که اصل نيستن!از يکی از قزل آلاها پرسيدم:ببينم شماها از اين وضع خسته نمی شين؟!گفت:چه وضعی؟گفتم:اينکه همش اينجا نشستين و زندگيتون ساکت و آرومه و منتظرين که يکی بياد بخوره شماهارو!گفت:خب!اگه نخورنمون هم بالاخره يه روزی ميميريم مگه نه؟!گفتم:آره ولی آزاد مردن بهتر از اينجوری مردنه!اصلا تو بزرگترين آرزوت چيه!؟گفت:آرزو دارم توی يه رودخونه واسه ی خودم شنا کنم و بتونم خودم غذا پيدا کنم و آزاد بميرم!از تعجب داشتم ميشدم ماهی شاخ دار.چقدر زود حرفم روش تاثير گذاشت!دلم براش سوخت خواستم بمونم و کمکش کنم اما گذاشتم و رفتم مثل هميشه!ايندفع رفتم تويه يه گاوداری.اونجا يه عالمه گاو بودن که کارشون فقط شير دادن بود بعدش هم سرشون رو می بريدن و می خوردنشون از پوستشون هم وسيله درست می کردن.يه چند وقتی که اونجا موندم عصبانی شدم از اينکه هرروز يه عالمه گاو دارن کشته ميشن برای خاطر ما آدم ها!داد زدم:آهــــای جماعت گاو!شماها نمی خواين کاری بکنين؟!تا کی می خواين بشينينو ببينين دارن می کشنتون؟!اصلا از اينکت ناراحت نمی شين؟يکيشون که پيرتر از بقيه به نظر ميرسيد برگشت گفت:نه!چرا بايد ناراحت بشيم؟گاو به همين درد می خوره ديگه!گفتم اما شما می تونين آزاد زندگی کنينو بدون مزاحم و چاقو به زندگيتون ادامه بدين!اين دفعه يه عده از گاوها زاضی شده بودن اما هنوز نصفشون حرفام رو قبول نداشتن!تا اومدم بگم اصلا بزرگترين آرزوتون چيه ديدم گاوها افتادن به جون هم و همديگرو با شاخ دارن ميزنن!واقعا که گاوهای گاوی بودن!وسط دعوای اونها بود که يهو از خواب پريدم و ديدم که توی اتاقم توی تختخوابمم.با خودم گفتم تو از اين وضع خسته نشدی؟!

 

...

خب اينم از نوشته ی من!چطور بود؟!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٦
 

          مامانای گل روز همتون مبارک!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢
 

سلام سلام!خوبين؟!کلی حالم بهتر از قبل شده دوباره داره اين اکسيژنه به مغزم ميرسه و ...خب!اول بگم در آينده ای نزديک می خوام راجع به دنيای مجازی و دنيای واقعيه اگه کسی حرفی داره برام ميل بزنه که حرفهای اونم بنويسم خب؟!بعدشم اينکه توی يادداشت بعديم منتظر يه نوشته ی احتمالاْ گيج آلود باشين! 

دلم ميخواد يه چيز عجيب بنويسم از اينا که کلی پيچ تو پيچه!شايد دلم اينو می خواد که بگم:

انقدر منتظر اومدنش بود که وقتی اومد يادش رفت چيکارش داشت!