زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

روحيه
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢٩
 

آهای بچه روحيه ات چی شد پس؟کجا رفت؟به همين زودی باختيش؟سر يه چيز کوچولو که اصلا معلوم نيست چی هستش؟پس بذار برات يه چيزی تعريف کنم!روزی بود روزگاری بود اون موقعی که جنگ بود يه روز يه مجروح می يارن بيمارستان رازی اهواز که دو تا پاش داغون شده بود با خمپاره.يه مرد جوون  بود که قهرمان سقوط آزاد ايران بود!وقتی روی برانکار بود و دوتا پاش غرق خون بود داشت با سوت آهنگ ای ايران ... رو می زد و به همه می گفت اشکالی نداره اگه پاهم نداشته باشم می تونم استاد دانشگاه بشم((!)).اون با وجود اينکه تمام دراييش و زندگيش و کارش رو از دست داده بود بازم کلی روحيه داشت و اميد به زندگی.اون وقت تو چی؟هان؟يه نگاه به کارات کردی تا حالا؟


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۸
 

اوووووووووووووووووووه!سلام!خوبين شماها؟خوش می گذره؟

امروز آخرين روز مدرسه امون بود کلی مسخره بازی درآورديم اما آخريش انقدر گريه کردن بچه هااااااااااااااااا!من تازه فهميدم مسجد نور منو راحت استخدام می کنه!آخه همه عين بچه آدم با هم ديگه خداحافظی می کردن اما تا منو می ديدن می زدن زير گريه!

بعضی از عکس ها رو که به نسبت بقيه آدميزيدی ترن رو بعدا براتون می ذارم!

 

می خواستم راجع به روحبه به مطلب بنويسم اما بعدا می نويسم يادم بندازين بنويسم!

 

اون کسايی هم که برام کامنت گذاشتن دستشون درد نکنه!راستی سالار من نمی دونم اونها دوستای خوبين ولی می دونم آدمهای خوبين!/آهای اونی که گفتی من می شناسمت اصلا نمی فهمم کی هستی خودت خودتو تسليم کن!

نمی دونم يهو چم شد!دلم يهو شور زد!دارم ميميرم قاطی کردم يهو!فکر کنم زيادی پفک خوردم که دلم ايننننننننننننننننننننننننننننن همه داره شور می زنه!

 

چندی پيش تولد مجتبی بوده!تولدش مبارک!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٢۱
 

سلام!خوبين؟آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآيييييييييييييييييييييييييييييييييی اين امتحانا داره شروع می شه منم دارم سکته می کنم ميميرم!اصلا به اسم خرداد آلرژی پيدا کردم!تورو خدا برام دعا کنين!

هيچی به مغزم نمی رسه که بنويسم اين هليا هم هرچقدر بهش می گم شعراشو بده من بذارم تو وبلاگم نمی ده!پس اين دفعه رو فقط می ذاريم واسه ی اينکه شماها برای من دعا کنين!

 dashteem bazi mikardeem ke naghafel bozorg shodim ....hanooz be si nareside chehel ...panjah ...shastam khabardar shod ke dige barnemigardi .....

 

 

agar che sahme man rishkhand bood ..amma ... hagh ba sedaye tost ..bayad boland bood

-اين دوتا رو هم مجتبی برام فرستاد!-

 

آهای اين وبلاگ منو تنها نذارين هواشو داشته باشين تا من برگردم!خب؟

خداحافظ تا ۲۶ خرداد!دعا يادتون نره!


 
 
موجودات ۲پا
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٩
 

سلام!خوبين؟

-جالبه ها!اين موجودات ۲پا فکر می کنن که يه سری کارهاشون خيلی وقتشون رو می گيره و بايد اون کارهارو کنار بذارن اما وقتی اون کارها رو کنار می ذاره می بينه که هيچ کاری نداره که بجای اون کارها انجام بده!

-اين موجودات ۲پا وقتی ازت مشورت می خوان فقط در صورتی که اون چيزی رو که دلشون می خوات رو بهشون بگی حرفت رو قبول می کنن.مطمئن باش بعدشم باز همش هی می يان سراغت تا باهات مشورت کنن!

-از نظر اين موجودات دوپا آدم يه پا داره!

-می دونی چرا موجودات ۲پا قلب همديگرو می شکنن؟چون از بچگی بهشون ياد دادن که همديگرو اين شکلی بکشن:چشم..چشم...دو ابرو...دماغ و دهن يه گردو....چوب...چوب...شکمبه...اين يارو چقدر قشنگه!اما بهشون نگفتن که اصل کار اين گارو اون چيزيه که تو شيکمش و بهش می گن قلب!

 

 

 

 

(هر چقدر خواستم توی يکی از يادداشتام راجع به خودم ننويسم نشد!ببينم تاحالا شده از دست يه عده انقدر عصبانی باشی که فکت قفل کنه نتونی حرف بزنی از شدت خشم از چشات اشک بياد و حسابی داغون بشی؟من الان اينجوريم!دارم ميميرم!چيکار کنم آخه؟!)


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۸
 

سلام!خوبين؟دوباره امتحانها داره شروع می شه و اين اخلاق قشنگ من داره دوباره برمی گرده!هنوز تا امتحانهام مونده اما اگه کسی بهم بگه بالا چشمت ابرو عصبانی می شم بدجور بيا و ببيناز همه دوست دارم دور باشم!سر کلاس توی نيمکت های غير استانداردمون که هرکدوم اندازه ی دوتا نيمکت معموليه دو نفری می شينيم اما من تا جايی که می تونم از بغل دستيم دور می شم انقدر به لبه ی ميز نزديک می شم که با يخ اشاره ی کوچولو کف کلاس ولو می شم!ای کاش اين جماعت که اين اخلاق خوشگل منو می بينن يکم منودرک  می کردن و می فهميدن اعصابم چرا خورده!من بدبخت: ۱-اعصای معصاب ندارم  ۲-بجای اينکه فقط برای خودم نگران باشم بايد برای ۷ نفر ناراحت باشم که اون ۶نفر بقيه عين خيالشونم نيست!  ۳-دلشوره دارم نمی دونم چرا! ۴-امتحان بابا شوخی نداره!

 

 

....

آخه من چقدر بايد امتحان پس بدم؟همش امتحان...امتحان...امتحان!ديروز امتحان فيزيک داشتم.امروز امتحان شيمی داشتم.الانم که اومدم خونخ ميبينم قناريم که خيلی دوسش داشتم مرده.مهم نيست الان بايد برم درس بخونم چون فردا امتحان رياضی دارم!

.....

 

اينم يه تيکه ی کوچولو که موقعی که محو دين و زنديگی بودم و داشتم درس می خوندم به ذهنم رسيد!می دونم خوب نشده اما ثواب داره بخونين شايد شماهم يه اون چيزی که منظورم بود پی ببرين


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٦
 

سلام سلام!خوبين؟خوش می گذره؟خب اولا اينکه من يکم ساعت مدرسه ام زياد شده يعنی شده از ۸صبح تا ۸شب!بعدشم اينکه امروز اومدم يه چيزی بنويسم که نويسنده اش خودم نيستم يه چيزی که توی دفتر هندونه ايم به عنوان نوشته ی نمونه است!اول يه توضيح راجع به دفتر هندونه ايم: اين يه دفترچه يادداشته که جلدش شبيه هندونه است!تو اين دفترچه قرار دوستام شعر تا تيکه ای که مورد علاقه اشون بنويسن!اينم از تيکه شعر مورد علاقه ی من!:

 

...

من از ديار عروسک ها می آيم

از زير سايه های درختان کاغذی

در باغ يک کتاب مصور

از فصل های خشک تجربه های عقيم دوستی و عشق

در کوچه های خاکی معصوميت

از سالهای رشد حروف پريده رنگ الفبا

در پشت ميزهای مدرسه ی مسلول

از لحظه ای که بچه ها توانستند

بر روی تخته حرف ((سنگ)) را بنويسند

و سارها سراسيمه از درخت کهنسال پر زدند

من از ميان ريشه های درختان گوشت خوار می آيم

و مغز من هنوز

لبريز از صدای محشت پروانه ايست که او را

در دفتری به سنجاقی

مصلوب کرده بودند

....

 

 

خب دوستانی که می بينمشون که هيچی خودشون برام تو دفتر هندونه ای بنويسن بقيه شعراشون رو بگن خودم از طرف اونها می نويسم!

 


 
 
اگر يار گران بوديم....((بر می گردم ااااااااااااااااااااا))
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢
 

سلام سلام سلام!خوبين؟خوش می گذره؟!فکر کنم ديگه وحشتناک دير به دير آپ کنم چون طبق آخرين مصوبه ای که سرکار خانوم مامان جان تصويب کردن اينجانب بايد بشينم درس بخونم و اينترنت بای بای!-البته هر چند وقت يه بار قاچاقی می يام اونم فقط برای آپيدن-خبببببببببببببب می خواستم يه چيزی اينجا بنويسم که يادم رفت مهم نيست!

روز معلم مبارک! نمی دونم امسال به مامانم تبريک بگم يا نه!امسال اولين ساليه که مامانم ديگه معلم نيست!

 

بچه:مامان خدا کجا زندگی می کنه؟

مامان:تو آسمونا عزيزم!

بچه ولی من هرچقدر به آسمونها نگاه می کنم نمی بينمش!

مامان: آخه خدا يکم اين روزها حالش خوب نيست.يکم سردرد و تهوع داره برای همين مجبور می شه صبح و شب يه ديازپام بندازه بالا تا همش تو خواب باشه و درد نکشه...

بچه:دهه!من می خوام ببينمش!پس کی بيدار ميشه؟

مامان:اوخی کوچولوی من!به عمر تو قد نمی ده!بيا تو هم روی پاهای مامان بخواب...

 

 

 

اين جای خالی ها رو با يه نوشته ی توپ ير می کنم!فعلا يادم رفته چی بوده!خب بياين اين يه نوشته ی توپ از حسين پناهی.حاج مهدی خندان دستت درد نکنه!

 


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٢
 

سلام سلام سلام!خوبين؟خوش می گذره؟!فکر کنم ديگه وحشتناک دير به دير آپ کنم چون طبق آخرين مصوبه ای که سرکار خانوم مامان جان تصويب کردن اينجانب بايد بشينم درس بخونم و اينترنت بای بای!-البته هر چند وقت يه بار قاچاقی می يام اونم فقط برای آپيدن-خبببببببببببببب می خواستم يه چيزی اينجا بنويسم که يادم رفت مهم نيست!

روز معلم مبارک! نمی دونم امسال به مامانم تبريک بگم يا نه!امسال اولين ساليه که مامانم ديگه معلم نيست!

 

....

 

اين جای خالی ها رو با يه نوشته ی توپ ير می کنم!فعلا يادم رفته چی بوده!

 


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱۱
 

امروز اومدم خبر مرگ يک انسان بزرگ رو بدم.خبر مرگ آقای رضايی دبير فيزيک که از بهترين دبيران بودن.خدای روحيه دادن به بچه های کنکوری بود!خدايا باورم نمی شه همين امروز اين اتفاق افتاد!سکته!روحش شاد.

آقای رضايی حدودا چند ماه پيش همسرشون فوت کردن و امروز هم ايشون فوت کردن حالا از خانواده ی سه نفری اونها يه پسر کوچولوی چهار ساله مونده.خدايا سرنوشت اين پسر کوچولو چی می شه؟!


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/٩
 

خببببببببب...سلام!خوبين؟بعد از کمی مدت اومدم که در اين کمی مدتی تصميم گرفتم ديگه از اين وبلاگ برم تا شماها از دست من با اين نوشته های چپ اندر قيچی ام راحت شين اما يکم با مخالفت اندکی شديد مواجه شدم ((راستی نظر شما چيه تعطيلش کنم يا نه؟))

خب خب خب!بذار ببينم!می خوام يه چيزی بنويسم اما چيزی به ذهنم نمی ياد اما اگخ ننويسم بعضی ها لهم می کنن!

 

...وقتی که تازه راه افتاده بود وقتی می خورد زمين همه می خنديدند.وقتی بزرگتر شد و می خورد زمين می گفتن کاريش نداشته باش خودش ياد می گيره.وقتی مستقل شد و می خورد زمين همه می گفتن ديگه بزرگ شده ما نبايد کاری بهش داشته باشيم اما وقتی خورد زمين و مرد همه گفتن ما که هميشه موفع زمين خوردن مواظبش بوديم چرا اينطوری شد؟

 

بالاخره به مغزم فشار آوردم و يه چيزی نوشتم!هورااااااااااااااااااا!می دونم خوب نشده اما برای شروع دوباره بد نيست!تازه از اون مهمتر نصبت به کسی که يخ عالمه عربی خونده خيلی خوبه


 
 
يه خاطره يه عالمه حرف!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱
 

اين يه خاطره است از مامانم و هليا!يه خاطره که برای هليا گنگ اما برای مامانم مثل همون موقغ زنده است:

يه روز که مامانم هليا رو برده بود دکتر يک دختر بچه رو از بهزيستی با ولچر آورده بودن که مسئولهای بهزيستی برای اينکه اون ساکت باشه بهش که آبنبات داده بودن.وقتی می ره توی مطب يکی از مريض ها شروع می کنه باهاش حرف زدن و حال و احوال کردن اونم آبنباتش رو که تنها چيزی بود که داشت رو و لذت خوردنش رو می شد توی چهره اش ديد رو در می ياره و می خوات بزاره توی دهن اون مريض....