زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

سال نوها مبارک!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
 

بهار همچون کودکی بی قرار متولد می شود و جهان را به آشوب می کشد،بهار مبارک!

 

 

have a year white as milk,soft as silk,sweet as honey and full of money!!!Happy new year!


 
 
عيد منم مبارک!!!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
 

 هيچ يادت هست؟

توی تاريکی شبهای بلند

سيلی سرما باتاک چه کرد؟

با سرو سينه ی گلهای سپيد

نيمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هيچ يادت هست؟

 

حاليا معجزه ی باران را باور کن

وسخاوت را در چشم چمنزار ببين

ومحبت را در روح نسيم

که در اين کوچه ی تنگ

با همين دست تهی

روز ميلاد اقاقيها را

جشن ميگيرد!

 

خاک جان يافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اين همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

                       و بهاران را

                                         باور کن.

 

 

عيد همه مبارک،عيد منم مبارک!!!

z:کاش شوق گذشته را داشت!!!

                                     اميدوارم سال خيلی خوبی را پيش رو داشته باشيد!!!


 
 
دوست نويس!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٩
 

اين هم يه متن ديگه از zجون خودمون!يه نکته اينه که zجون گفته حتی چشم مشکی رو هم ميشه آبی ديد!من که چشمم نه مشکيه نه آبی!

 

(AKIN)

 

روزهايم زرد

تقويمم پر پاييز

نمی دانستم برگها را هم می توان رنگ کرد

قلم را او بدست گرفت

چه زيبا رنگ زد

حالا برگهای درختانم آبيست

رنگ نگاهش

رنگ آسمانش

رنگ چشمانش!!!

 

z                  


 
 
دوست نويس!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٧
 

سلام سلام سلام!خوبين؟! اينو يکی از دوستام نوشته که چون نمی دونم می خواد اسمش رو بنويسم يا نه فعلا يه اسم مستعار ميذارم براش تا بعدا مشخص شه در شمن از اين به بعد از ايناشو من ميذارم تو وبلاگم!

 

تنها بودم تنها

تنها راه می رفتم       تنها می انديشيدم    و    تنها به خواب می رفتم

خودم بودم دوستی برای خودم       دوست داشتم دوستم را

از دوستم می پرسيدم       آيا می شود کسی باشد تنها از برای من

و او پاسخ می داد       تنها،تنهايی از برای تنهايی است.

 

z               


 
 
آدمها
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٧
 

می خوان يه سری از قوانين زندگی با آدمها رو بهتون ياد بدم!

آدمها مثل آب رودخونه هستند زندگی ما هم مثل مسير رودخونه می مونه که آدمها توش پرن!ميان و ميرن!بعضی جاها مسير آب تنده اما بعضی جاها آرومه!بعضی ها بيشتر می مونن بعضيها کمتر فقط بدون همه ميرن!

  آدمها همه يه جايگزين دارن که وقتی ميرن يکی مياد جايگزينشون ميشه به شرطی که منتظر بمونی و عادی برخورد کنی با زندگيت! 

هيچ کسی خوب مطلق نيست! 

 نامردی تو وجود همه هست فقط بعضی ها سعی ميکنن مخفيش کنن! 

 هيچ کسی بد نيست همونطوری که هيچ کسی خوب نيست! 

 دوست داشتن و دوست داشته شدن تو آدمها پيچيده ترين چيزه!

  مشکوک بودن به بقيه و تهمت زدن به بقيه تنها چيزيه که وجدان تورو از خطاهايی که کردی راحت ميکنه! 

 ازهمه بدت مياد اما حس نميکنی که بقيه هم همين حس رو بهت دارن! 

 هرچقدر بيشتر فکر ميکنی که خوبی بدون يه قدم داری به سمت بد بودن پيش ميری! 

 وقتی از آدمها تعريف کنی رفتارشون سريع عوض ميشه! 

 هميشه به خاطر بقيه کوتاه ميای اما اونها فکر ميکنن کم آوردی و بهت ميخندن!