زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۱
 

اين رو هيربد نوشته و برام فرستاده تا بذارم تو وبلاگم و از حالت مرگ و بی يادداشتی در بياد

 

بگذاريد همه بيانديشند

پريشانی من

بيماری لاعلاج نافهمی زندگيست

روزی آشکارا همه چشم می شوند

لحظه ی رهايی از پيله را

و يا بوی گند شفيره ی خفه شده

مشامشان را تيز می کند

مثال درخت سرمازده

زخمی از ضربات تگرگ

و دلتنگ جوانه های منجمد شده

به انتظار بهار می نشينم.


 
 
خودنويس
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢۱
 

سلام سلام!خوبين؟! هنوز زنده ام به خدا!

 

 

 

 

آسمان دلش گرفته بود

از اين همه سردی و سياهی زير پايش دلش گرفته بود

گريه کرد

اما زير پايش آنقدر سرد بود که اشک هايش به برف تبديل شد

برف باريد و باريد و باريد

تا اينکه تمام سياهی زير پای آسمان را

با سفيدی خود پوشاند

و حالا همه جا سفيد بود

اما...

برف می دانست که هنوز هم سرد است!