زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٩
 

سلام!

خوبين؟امروز بحث نمی ذارم!اما بعدا درباره ی آرامش بحث می ذارم!

فعلا می خوام يه چيزی ازتون بپرسم!اگه شما با يکی خيلی بد حرف بزنين ولی بدونين که حرف حساب زدين و حق داشتين((البته سر طرف داد زدين تقريبا))اونوقت اين موضوع خيلی ناراحتتون بکنه چيکار می کنين؟

توروخدا کمکم کنيد!فعلا بگين چيکار می کنين بعدا کل ماجرا رو توی همين يادداشت می نويسم!

 


 
 
فرشته
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢۳
 

در مطب دکتر به شدت به صدا در آمد.دکتر گفت:((در را شکستی بيا تو!))

در باز شد ئ دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود،به طرف دکتر دويد:((آقای دکتر!مادرم!))و در حالی که نفس نفس می زد،ادامه داد:((التماس می کنم با من بياييد!مادرم خيلی مريض است.))

دکتر گفت:((بايد مادرت را اينجا بياوری،من برای ويزيت به خانه ی کسی نمی روم.))

دختر گفت:((ولی دکتر،من نمی توانم.اگر شما نياييد او می ميرد!))واشک از چشمانش سرازير شد.

دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود.دختر دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد،جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.

دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد.او تمام شب را بر بالين زن ماند تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد.

زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد.

دکتر به او گفت:((بايد از دخترت تشکر کنی.اگر او نبود حتما می  مردی!))

مادر با تعجب گفت:((ولی دکتر،دختر من سه سال است که از دنيا رفته!))و به  عکس بالای تختش اشاره کرد.

پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد.ای همان دختر بود!فرشته ای کوچک و زيبا!

 

داستان جالبی بود نه؟!

می دونين امروز می خوام راجع به فرشته بنويسم!منظورم فرشته هايی نيست که بال دارن و تو آسمونن پيش خدا و خيلی خوشگلن!منظورم يه سری آدم!آدم هايی که هميشه به بقيه کمک می کنن و مهربونن!آدم هايی که همه بهشون می گن گلن اما هميشه اذيتشون می کنن و پشت سرشون حرف می زنن!آدم هايی که ايکاش منم مثل اونها بودم!سعيمو کردم اما.......

آدم هايی که هيچ نيازی به نماز خوندن و از اينجور چيزها ندارن خدا همينجوری هم دوسشو ن داره!آدم هايی که ای کاش همه مثل اونها بودن!به نظر من فرشته اونها هستن!

خدايا کمکم کن که منم فرشته شم!


 
 
maman joone man!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٦
 

MAMANJOONE MAN!

Dige nemitoonam ashkamo ghayem konam!

Dige nemitoonam be in fekr konam ke nabyad gerye kard!

Dige nemitoonam bekhatere mamano baghiye saket basham!

Dige mamanjoono mikham!

Maman joon vaghty rafty khooneye maram bordi!

Maman joon:

roozi 100bar fekr mikonam chera rafty!

Roozi 100bar fekr mikonam man chera bache boodam goftam yani mikhai ta oonvaght zende bemoon?!

Roozi 100bar fekr mikonam chera daneshgah raftane maro nadidi!

Roozi 100bar fekr mikonam hameye ina doorooghe!

Roozi 100bar khodamo nemibakhsham ke chera azeiatet kardam!

Roozi 100badr khodamo nemibakhsham ke chera hamash paye computer boodam vaghty to too takht oftade boodi!

Roozi 100bar ghose mikhoram chera oonvaghty ke migofty nika biya yejoori mipichoondamet!

Roozi 100bar fekr mikonam ke hichvaght khodamo nemibakhsham!

Roozi 100bar fekr mikonam che naveye badi boodam!

Roozi 100bar fekr mikonam eikash mamanjoon alan bargarde!

Roozi 100bar fekr mikonam ke ina eshtebah kardan man mamanjoonam namorde!

Roozi 100bar fekr mikonam chera vaghty negaranam mishodi narahat mishodam!

Roozi 100bar fekr mikonam eikash hanoozam boodi va negaran mishodi chera dir kardam!

Roozi 100bar fekr mikonam hala chiakr konam?

Roozi 100 bar fekr mikonam mamanjooni kojaE?


 
 
بحث:دين
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۳
 

سلام!

همگی خوبين؟امروز می خوام بحث راجع به دين راه بندازم!البته با زور کتک و ضرب دمپايی و کفش!

خب می دونين من دين رو دوست دارم!البته نه اين دينی رو که اين انسان های کند ذهن به اسم دين می خوان به ما ياد بدن!دين واقعی!يعنی با خدا دوست بودن!من خودم با خدا دوستم!همه می دونن حتی باهاش شوخی هم دارم!ولی شادی تو کل عمرم زير ۵ بار نماز خونده باشم!شايد امسال اولين سالی باشه که روزه گرفتم اونم به اصرار دنيا!شايد شنبه اولين باری باشه که تو عمرم شب احيا رو ببينم!و شايد خيلی ها رو که نماز می خونن رو بی دين بدونم اما.....

به نظر من دين خيلی بهتر از اين چيزاست که آدم نماز بخونه!خدا خيلی آدم ها رو دوست داره بيشتر از اون چيزی که فقط تو چند تا دولا و راست شدن تکراری و چند روز گشنگی و اينجور چيزا پرستش خودش رو خلاصه کنه!

می دونين من بچه بودم دوست داشتم مسيحی باشم!نمی دونم چرا اما خيلی از کارام شبيه اوناست!می دونين من به حجاب و نا محرم و اينجور چيزا اعتقاد ندارم به خيلی چيزها اعتقاد ندارم!

می دونين من می گم دين يعنی اينکه با خدا دوست باشی و کارايی که دوست نداره انجام ندی مثلا دروغ نگی!سالم زندگی کنی!و خيلی چيزهای ديگه!

حالا نظراتونو بگين و هرکی با من موافق دستش بالا

راستيييييييييييييييييييی بهم بگين وبلاگم اينجوری که بحث می ذارم خوبه يا مدل قبليش؟

بای بای


 
 
بحث:زندگی
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢
 

سلام!

خوبين؟امروز می خوام بحث راه بندازم!خب بذارين ببينم موضوع چی باشه؟

آهان!چطور اولين بحث رو راجع به اسم وبلاگم يعنی زندگی بکنيم!

خب می دونين زندگی به نظر من يه جاده است!يه جاده که اکثرا چاله چوله زياد داره مثل خيابون های تهران!يه عالمه دست انداز داره که کمک فنر ها رو داغون می کنه اما با يه تعمير گاه مشکلش حل می شه و بعد از يکی دوبار ميدونی که مثلا فلان جا يه دست انداز داره و به بقيه هم می گی که مواظب اون دست انداز باش!

می دونين من قبلا اصلا از زندگيم لذت نمی بردم و همش دوست داشتم يه جورهايی تموم بشه!اما الان بر عکس!يه جورهايی دوسش دارم!می دونين شايد بخاطر اينه که زندگيمو عوض کردم!شايد بخاطر اينه که ديگه اون نيکا ی خجالتی نيستم که اصلا صداش جلوی بقيه در نمی يومد!شايد بخاطر اينه که هميشه دارم می خندم و باعث خنده ی بقيه می شم و نمی ذارم زندگيم مثل اتوبان خسته کننده باشه و همش مثل هم باش!شايد هم بخاطر خيلی چيزهای ديگه است که خودمم نمی دونم!مثلا دوستام واينکه ديگه تعداد کسهايی که نمو باور نداشتن و بهم محل نمی ذاشتن بخاطر اينکه سنم کمه کم شده!نمی دونم!

آدم می تونه خيلی از زندگيش لذت ببره!خيلی زياد!بشرط اينکه خيلی به خودش سخت نگيره و يکم راحت تر باشه!بشرط اينکه با زندگی رفيق باشه!به شرط اينکه زندگيشو قشنگ ببينه!و به هزار و سه شرط ديگه!

پس زود باشين بياين با هم بگيم:

من زندگيمو دوست دارم!

 

خب منتظر نظرهاتون هستم!در ضمن اگه خواستين مستقيم بحث کنين با من به IDام پيغام بدين:nika_1820

ببخشيد اگه خوب نتونستم بنويسم!آخه می دونين بايد يرگردم سراغ کارام!

((راستی امروز سالگرد ازدواج مامان و بابام!مبارکه!))

دوستون دارم!

بای بای