زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٩
 

سلام!

خوبين؟

امروز می خوام راجع به دخالت کردن در کار ديگران بنويسم!

من خودم خيليييييييييييييييی از اين کار بدم می ياد!خيلی ها هستن که تو کار من دخالت می کنن و من دلم می خوات کلشونو بکنم!

شايد فکر می کنن به من لطف می کنن در حالی که.....!

ببينم تا حالا شده بهتون يه وظيفه ای رو بدن بعد يهو يکی بدون اينکه بهتون چيزی بگه برداره کار شما رو انجام بده به روی خودشم نياره؟شما چيکار کردين؟يا حداقل اگه بودين چيکار می کردين؟خواهش می کنم بهم بگين!چون بدجوری به راهنماييتون احتياج دارم!

مرسی دوست جونها!


 
 
سلام!من دوباره اومدم اما زود میرم!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٩
 

 


 
 
فال!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/٢٥
 

سلام!

خوبين؟

اولندش آيدين جون تبريک می گم!راضيه جون به تو هم همينطور خيلی خوشحال شدم!

دومندش امروز داشتم از کلاس بر می گشتم که يه خانم کوچولو اومد به کيفم چسبيد که يه فال بخر!اولش دوستام اومدن دکش کنن اما نشد منم شروع کردم باهاش حرف زدن!خلاصه از اينجور حرفها بگذريم.آخرش ای زهرا کوچولو يه فال به من فروخت!برای من پول فال مهم نبود مهم اين بود که امروز همش داشتم می خنديدم!همين!شعر فالمم از اين قرار:(به خدا هيچ منظوری نداشتم همينجوری بدون نيت فال گرفتم)

 

ای باد مشکبو بگذر سوی آن نگار            بگشا گره ز زلفش و بوئی بمن بيار

با او بگو که ای نامهربان من                   بازآکه عاشقان تو مردند از انتظار

دل داده ايم و مهر تو از جان خريده ايم     بر ما جفا و جور فراقت را وامدار

کردی بروزگار فراموش بنده را                  زنهار عهد يار وفادار يادآر

ای دل بساز با غم هجران و صبر کن          ای ديده در فراقش از اين بيش خون مبار

باری خيال دوست ز پيش نظر مشوی        چون بر وصال يار نداريم اختيار

حافظ تو تا بکی غم حال جهان خوری         بسيار غم مخور که جهان نيست پايدار

 


 
 
نوبت
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۱۸
 

سلام!

خوبين؟امروز می خوام از کتا بی که يکی از دوستام نوشته مطلب بنويسم

 

نوبت

پشت شيشه ای که قرار بود خودش رو بياورند ايستاد،به اطراف نگاهی انداخت،به غير از مادرش هيچکس ديگر نيامده بود.دقيق تر نگاه کرد،طاقت نياورد،از آنجا خارج شد.پدر وتنها پسرش را ديد که کناری ايستاده بودند و همه جا را با دقت نگاه کرد.

اما اثری از شوهرش نبود،باز به سمت شيشه رفت مادرش ناله می کرد و فرياد می کشيد.خودش را ديد که بر روی همان سکو خوابيده بود.تعدادی از موهاش سفيد شده بود و چهرهاش تکيده.تا حالا به اين دقت به خودش نگاه نکرده بود.اشک در چشمانش جمع شد،دلش برای خودش می سوخت که چگونه اين طرف و آن طرفش می کنند و باور نمی کرد که خود روزی اين کار را انجام می داده و حال که نوبت به خود رسيده هيچ کس حضور نداشت.به ساعت روی ديوار نگاه کرد.وقتش تمام شده بود.

                                                   ((از: وقتی ديوانه ها ستاره ها را بوسيدند.

                                                                        نوشته:رزا عباسعلی نژاد))

 

اگه اين کتابو گير آوردين داستان سوسوی ستاره رو حتما بخونينيه جورهايی برام آشناست!

 


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٦/۸
 

سلام!

خيلی وقته که ننوشتم ولی امروز بالاخره تصميم گرفتم بنويسم!

چند وقت پيش جاتون خالی رفتم شمال يه عالمه بهم خوش گذشتمی خواستم خلاصه سفرمو بنويسم ولی فعلا حوصله ندارم شايد بعدا نوشتم.

راستش چند وقته که ديگه حوصله ی نوشتن رو ندارم حتی ديگه برای دوستمم نمی نويسم.شايد اگه خدا بخوات دارم از اينترنت خسته می شم و بايد بازنشست بشم!پير شديم ديگه چيکار کنيم؟؟؟

 

من فکر می کنم انسان ها همه تخم مرغ هستند.

من هرچه انسان ديده ام

که شکسته است

توی او زرد بود.

من فکر می کنم توی همه انسان ها زرد است.

من فکر می کنم که انسان ها همه تخم مرغ هستند.

                                                               ((از:شايد اسم من))

 

ديروز مادرم مرا به گردش برد.

ديروز در گردش يک دختر کوچک تر از خودم ديدم.

ديروز در گردش يک دختر کوچک تر از خودم گوشه ی خيابان نشسته بود.

من نمی دانستم او چرا آنجا نشسته است

من نمی دانستم او چرا بجای عروسک بازی کاسه بازی می کند

من از مادرم پرسيدم او چرا آنجا نشسته است؟

من از مادرم پرسيدم او چرا بجای عروسک بازی کاسه بازی می کند؟

مادرم به من گفت اسم او گدا است.

مادرم به من نگفت او چرا آنجا نشسته است

مادرم به من نگفت او چرا بجای عروسک بازی کاسه بازی می کند...

من ديشب نتوانستم شير بخورم.

من تمام شب فکر می کردم.

من تمام شب عروسک هايم را ديدم که مثل کاسه بودند.

من تمام شب تمام دنيا را مثل کاسه ديدم.

من هم می خواهم بجای عروسک بازی کاسه بازی کنم.

فکر کنم اسم من هم گدا باشد.

                                                 ((از:شايد اسم من))