زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٦
 

 

 

!happy valentine's day!

 


 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٥
 

سلام!خوبين؟

فعلا مغزم يخ زده و چيزی نمی تونم بنويسم!

می دونين امروز خونمون نه گاز داشت نه تلفن و نه آب!

نمی دونم اين وضع تا کی ادامه داره اما اميدوارم زودتر تموم شه وگرنه من هميشه مخم يخ زده می مونه و ديگه نمی تونم بنويسم!


 
 
داستان فرشته(۴)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٢
 

سلام!خوبين؟ببخشيد يکم دير آپ کردم می دونين يه چند مدتی مريض بودم!يکم زير سرم بودم يکم آمپول يکم قرص خوردم خوب شدم البته نه کامل!بعدش هم يکيم روح و روانم ريخت به هم!لابد می تونين حدس بزنين چرا!آره بخاطر مامان بزرگم!خيلی ها به من غر می زنن که چرا انقدر راجه به مامان بزرگم حرف می زنم می دونين سه سال قبل از اينکه من به دنيا بيام يعنی وقتی هليا تو شيکم مامانم بود مامان بزرگم اومد و با ما زندگی کرد در نتيجه من خيليييييييييييی بهش وابسته هستم بخصوص چون نوه آخريشم! می دونين مامان بزرگم هم منو خيلی دوست داشت اينو بهم تو موقع مريضيش ثابت کرد!وقتی مامان بزرگم مرد خيلی بهم يهو اکی خبر دادن کسی نمی تونست بهم خبر بده چون می ترسيدن بهم بگن هليا وقتی بهم گفت که فقط ۱۰ دقيقه به خونمون مونده بود.من چون نمی خواستم کار هليا سخت باشه هيچی بهش نگفتم فقط بهش گفتم حدس می زدم!تو اون مدتی هم که مراسم مامان بزرگم بود من اجازه نداشتم گريه کنم!همه بهم می گفتن مواظب مامانت و هليا و بابات و بقيه و خونه باش اما هيچکس نگفت مواظب خودت باش!هيچکس نگفت نيکا گناه داره!هيچکس نگفت نيکا هم آدم!هيچکس نگفت نيکا مامان بزرگش رو دوست داشت!همه فکر همه چيز بود بجز من!خودم هم مجبور بودم مواظب همه چيز و همه کس باشم بجز خودم!من تاحالا سر خاک مامان بزرگم نرفتم ولی همه اصرار دارن منو ببرن سر خاکش و هيچکی نمی فهمه من چمه!

 

 

خب گريه زاری بسه بهتره بريم سراغ بقيه داستان!

 

...

بچه ها بزرگ و بزرگتر می شدن و فرشته هم همينطور به بزرگ شدن آنها نگاه می کرد.هر دو بچه ها ۱۸ ساله شدند.هر دو افسرده و ناراحت!روزی هر دو به کاری دست زدند که فرشته را در حيرت فرو برد.هر دو تصميم به خودکشی گرفتند و اين کار را عملی هم کردند ولی موفق نشدند!وقتی از پسر اولی که در خانواده ای  پولدار به دنيا آمده بود علت خودکشی اش را پرسيدند جواب داد چون در خانه ی ما هيچ کس معنی و نياز به علاقه و محبت را نمی دانست!و وقتی از پسر دومی که در خانواده ای فقير به دنيا آمده بود علت خودکشی اش را پرسيدند جواب داد چون در خانواده ی ما هيچکس نياز مرا به پول درک نمی کرد.

...

 

خب بچه ها حوصله کنين زياد ازش نمونده!

 


 
 
داستان فرشته(۳)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٠
 

سلام!اينم از قسمت سوم!

 

......

فرشته افسوس می خورد و باز هم افسوس می خورد!دلش می خواست بداند که بقيه ی ماجرا چه می شود.به خانواده ی اول نگاه کرد.کودک آنها ديگر بزرگ شده بود و به مدرسه می رفت.او هميشه به بهترين مدرسه های شهر می رفت و هميشه بهترين معلم ها را هم داشت اما هيچ وقت علاقه ای به درس خواندن نداشت.او دوست داشت خودش کار کند و نمی خواست مهندس شود.

فرشته با تعجب به خانواده ی دوم نگاه کرد.کودک آنها هم به سن مدرسه رسيده بود ولی به بهترين مدرسه نمی رفت!به مدرسه ای در پايين شهر می رفت که در آن مدرسه هم اکثرا به خاطر در توان نداشتن پرداخت شهريه او را به دفتر مدرسه صدا می کردند و تهديد می کردند.اما او درس خواندن را دوست داشت و می خواست در آينده دکتر بشود.دکتری که از مريضهايش پول ويزيت نمی گيرد.

.....

 

آقا اينم از قسمت سوم داستانم!می دونم دارم کشش می دم و شايد از اين وضع خوشتون نياد اما به نظر من خوب!((البته بقال نمی گه ماستم تاريخ مصرفش گذشته))

امروز عيد!عيدتون مبارک!


 
 
داستان فرشته(۲)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢
 

سلام!اينم از دومين قسمت!

 

 

فرشته باز هم به خانواده اولی نگاه کرد و بزرگ شدن فرزندشان را ديد.آنها هيچ وقت به فرزندشان فرصت گريه کردن ندادند!هر وقت کودک گرسنه می شد بدون اينکه به او فرصت گريه بدهند به او غذا می دادند.هر وقت کودک چيزی می خواست بدون اينکه به او فرصت گريه بدهند برای او فراهم می کردند.فقط در يک وقت بود که وقتی گريه می کرد نمی توانستند گريه او را بند بياورند.آن هم وقتی بود که کودک محبت می خواست!چون نمی دانستند که کودک چه می خواهد!

فرشته برای اينکه فرق خانواده اولی و دومی را بداند نگاهی به خانواده دوم انداخت.در خانواده دوم کودک اکثرا گريه می کرد چون هيچ وقت غذايش را به موقغ نمی دادند و هيچ وقت هرچه می خواست برايش فراهم نمی کردند.فقط هنگامی ساکت بود که مادرش او را در آغوش می گرفت!چون خانواده ی او می دانستند محبت چيزی نيست که با پول بتوان خريد!

...... 

 

 

خوبين؟از لطف همتون نسبت به داستان ممنونم!خيلييييييييييييييييی مرسی!

 

راستی بچه ها ی بالای شهر به خدا من منظور بدی ندارم!تو رو خدا از من دلگير نشين!