زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱/٢۳
 

سلام!

خدا رو لب ساحل ديدم.با يه لباس سفيد قشنگ.رفتم و بهش سلام کردم.با لبخند جوابم رو داد.به خدا گفتم:خدايا چرا منو دوست نداری؟چرا منو پول دار نکردی؟مگه من چيم از بقيه کم تر؟خدا با لبخند بهم گفت:باشه به تو همه چيز می دم ولی يه شرط دارم.اونم اينه که در عرض يه هفته جايی رو که از همه بيشتر بهت آرامش می ده رو پيدا کنی! قبول کردم خيلی هم خوشحال بودم چون فکر می کردم خيلی سادست.از همون روز شروع کردم و تمام شهر و خارج از شهر رو گشتم.ولی اونجا رو پيدا نکردم.روز هفتم رفتم دم همون ساحل.خدا اونجا بود.با شرمندگی رفتم پيشش و گفتم:من موفق نشدم. خدا گفت تو باختی!ولی الان با من بيا تا اونجا رو بهت نشون بدم.منو از کوچه پس کوچه ها برد.به يه خونه رسيديم.وارد که شدم احساس آرامش شديدی سراسر وجودم رو فراگرفت.اونجا به نظرم خيلی آشنا بود.به ايوون خونه نگاه کردم.زنم و دخترم رو ديدم که برام دست تکون می دن خيلی تعجب کردم.بيشتر که دقت کردم کردم ديدم که اونجا خونه ی خود من!

قشنگ بود؟