زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

باخت شيرين!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢۸
 
سلام!ايندفعه می خوام راجع به باخت شيرين(!)بنويسم.می دونم شايد عجيب به نظر بياد اما اصلا عجيب نيست.بيشتر آدمها فکر می کنند باخت تلخ خيلی هم تلخ.اما ممکنه که يه باخت تلخ نباشه خيلی هم شيرين باشه اگر آدم سعی کنه که از باخت چيزها و نکته های نهفته درونش رو ياد بگيره و اگه آدم سعی کنه باخت رو بپذيره باخت شيرين می شه!مثلا خود من کلی باخت شيرين داشتم.مثلا چند سال پشت سر هم تو پيدا کردن دوست باختم اما الان می فهمم که چه باخت های شيرينی بودن و الان باعث شدن من کلی چيز راجع به آدمها بفهمم و اينکهامسال يه برد خيلی شيرين تو اين مساله داشته باشم.يا اينکه سه چهار هفته پيش مسابقه واليبال بود و ما باختيم درست که اون موقع يه کوچولو ناراحت شدم اما بعدش فهميدم چه باخت شيرينی بود چون کلی چيز راجع به بازی ياد گرفتيم و باخت رو قبول کرديم.هون روز انقدر خنديديم که کل اتوبوس می خواستن کله ی همه ی ما ها رو بکنن.از بعد از اون بازی تا حالا همه ی بازی ها مونو برديم.اونم چه برد های شيرينی!
سعی کنيد باخت های شيرينی داشته باشيد.
چاکريم
نيکا
 
 
چقدر مدرسه خوبه!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٦
 
صدای خندهی بچه ها می ياد.همه می پرن رو سر و کول هم.همه دارن هرهر می خندن.يکی از بچه ها يکی ديگه رو مسخره می کنه.همه می زنن زير خنده.يهو يکی از بچه ها سانديس می ريزه رو اون يکی بعد هم جشن سانديس پاشی شروع می شه.سانديس های همه که تموم می شه همه می رن سمت آبخوری تا آب بريزن رو هم.يکی از بچه ها گاز محکمی به کيکش می زنه که يهو يکی ديگه از بچه ها که داشت می دويد جلوش شلپی می خوره زمين.اونم می ترکه از خنده و هر چی تو دهنش می ريزه رو اون يکی.ناظم زنگ رو می زنه.همه می رن سمت کلاس اما هنوز دو تا از بچه ها باهم درگيرن.يکی از اون ها با هزار زور و زحمت با يه ليوان پر آب می ره تو کلاس.می خوات آب رو بريزه رو اون يکی که اونم جاخالی می ده و آب می ريزه رو ميز و کيفش!همه ی کلاس می ترکن از خنده.بعد هم دعوا سر خشک کردن شروع می شه.اين با لباس اون پاک می کنه اونم با لباس اين پاک می کنه.همون موقع معلم می ياد تو کلاس.با قيافه ی کج و کله و خيس بچه ها که مواجه می شه خنده اش می گيره ولی با هزار زور و زحمت جلوی خنده اش رو می گيره.بچه ها نمکدون می شن و هی نمک می ريزن ايندفعه ديگه معلم نمی تونه جلوی خودش رو بگيره و می زنه زير خنده.بچه ها هم شروع می کنن به خنديدن.
تو نيمکت آخر بچه ها دارن لواشک می خورن که يهو معلم يکيشونو صدا می کنه اونم که تازه لواشک رو چسبونده بود به سقف دهنش نمی تونه حرف بزنه و فقط عين دسته بيل ايستاده جلوی معلم.دوباره همه می زنن زير خنده.چقدر مدرسه خوبه!
((اينم از يه روزه مدرسهی ما-يعنی يه روز من تو مدرسه-!راستی بچه ها دعا کنين ۵شنبه سوسک نشيمچاکريم خداحافظ!