زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/۳۱
 
سلام
خوب فردا اول مهر و من بايد برم سر درس و مشقم.
البته همونطور که گفتم سر می زنم به بلاگم.
حالا می خواستم به چند نفر خسته نباشيد و ايول بگم واقعا آدم های گلی هستن
در طول تابستون تو chatباهاشون آشنا شدم
رضا راشدی-سميه عباسپور-محمد صالحی-حميد-فرنود-محسن-...
خيلی تو تابستون بهم کمک کردن هم اونها به من و هم من به اونها(سعی خودمو کردم نمی دونم چقدر موفق شدم)در هر صورت دوست های خوبی بودن و هستن.
 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
 
خب چندتا موضوع رو می خواستم ياد آوری کنم:
۱-من از اول مهر نمی تونم مثل الان بلاگ بنويسم.چون مدرسه دارم اما سعی می کنم هر چند وقت يکبار بهتون افتخار بدمD:
2-HAMIN CHAND DAGHEGHEYE PISH BEHEM KHABAR RESID KE TAVALODE YEKI AZ DOSTANE KHOBE INTERNETIME AZ HAMINJA BE AGHA REZA TAVALODESHO TABRIK MIGAM VA OMID VARAM 1000000000 SAL ZENDE BASHE

 
 
فرشته مهربان
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
 
(خب فکر می کنم از اين مسخره تر و مزخرف تر نخوندين اما بايد بهتون بگم که من اينو زمانی نوشتم که داغون بودم و فقط می خواستم يه جوری خودم خالی کنم.پس به بزرگی،کوچکی و متوسطی خودتون ببخشيد.)

سالها پيش بود اما خوب به ياد دارم
ممکن نيست از يادم برود آن رئز فراموش نشدنی
همان روزی که او را به من معرفی کردند
همان فرشته ای که روی زمين می زيست
من او را شناختم
او همان فرشته ای بود که در قصه ها درباره اش نوشته اند
هيچگاه آن چهره را از ياد نمی برم
هيچگاه آن صدای آرام را از ياد نمی برم
هيچگاه...
هرگز آن روزی که فرشته ی مهربان را به من معرفی کردند از ياد نمی برم
از همان روز او را دوست می داشتم
از صميم قلب.
اما به هيچ نگفتم
به هيچ کس...
به هيچ چيز...
او مهربان بود
مهربان تر از آنچه که فکرش را بکنی
بهتر از آنچه که تصورش را بکنی
او اميد مادرش بود
و تنها کس او
او را هرگز از ياد نمی برم
هرگز...
او بهترين بود
تا اينکه...
تا اينکه يکی ديگر از فرشته ها بسويش آمد
فرشته ای که ای کاش نمی آمد
فرشته ای که ای کاش نبود
آری فرشته ی مرگ
و من دوباره هيچگاه اين روز را از ياد نمی برم
روزی که فرشته ی مرگ بر فرشته ی مهربان ما غلبه کرد
روزی که فرشته ی مرگ او را با خود برد
و او هم همچون کودکی،آرام و بی صدا با او همراه شد
هیچگاه فرشته ی مهربان مارا گرفتند از یادمی برم
هیچگاه...
آه چه روزهای سختی است بدون فرشته ی مهربان ماندن
آه و افسوس
افسوس که فرشته ی مرگ او را برگزید
آری او از بهترین ها بود
اما...
اما ما چه کرده بودیم که باید بدون فرشته ی مهربان می ماندیم؟
من هیچگاه به او هیچ نگفتم
درباره ی احساسم
درباره ی اینکه او را از صمیم قلب دوست دارم
و باز هم افسوس
افسوس که این حرف را به او نزدم
آی مردم بدانید که فرشته ی مهربان ما نزد خدای خود رفته
بدانید...
و بدانید که ما هم روزی پیش او خواهیم رفت...
و تو ای فرشته ی مهربان
تو هم بدان که ما تورا دوست داریم...
همه ی ما تو را از صمیم قلب دوست داریم...
همه...
تو اکنون به ظاهر از ما دوری
اما در حقیقت نزدیکی...
نزدیکتر از آنچه که فکرش را بکنی...
تو در قلب ما هستی
ای فرشته ی مهربان

۲/۵/۱۳۸۲

(خب راستش من خودم خوب می دونم که تباید از یک انسان قدیس یا قدیسه ساخت اما من اون موقع او را بهترین آدم می دیدم.چون اونو کم داشتم.کمبودشو خیلی حس می کردم و می کنم.البته الان یکم با موضوع گلاره کنار اومدم.)

 
 
عزرائيل
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٦
 
خب فکر کنم که ديگه واقعا از دست عزی(عزرائيل)دارم ديوونه می شم.
بابا جون جان هر کس که دوست داری دست از سر ما بردار.
ببين ديگه واقعا دارم قاط می زنم.
شرمنده ام اما دور اين يه نفر رو بايد يه خط قرمز بکشی.
سره عمو محمود ـگلاره ـکاميار ـ... هيچی بهت نگفتم
اما ديگه طاقت اينو ندارم
يعنی چی هرچی دوست و فاميل دارم می خوای برداری باخودت ببری؟
مگه شهر هرته؟



 
 
قدرت کلمات
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٥
 
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند. بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند که ديگر چاره ای نيست،شما به زودی خواهيد مرد.
دو قورباغه،اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند. اما قورباغه های ديگر،دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش برداريد،چون نمی توانيد از گودال خارج شويد،به زودی خواهيد مرد.
بالاخره يکی از دو قورباغه،تسليم گفته های ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت.او بی درنگ به داخل گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد.بقيه قورباغه ها فرياد می زدند که دست از تلاش بردار،اما او با توان بيشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتی از گودال بيرون آمد،بقيه قورباغه ها از او پرسيدند:((مگر تو حرفهای مارا نشنيدی؟))
معلوم شد که قورباغه ناشنواست.در واقع،او در تمام مدت فکر می کرده که ديگران او را تشويق می کنند.
 
 
 
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٦/٢٢
 
salam!
man nika hastam 14 sale.
nemidonam chera weblog dorost kardam.
dar har sorat omidvaram hamishe khosh bashid...