زندگی صحنه یکتای هنر مندی ماست

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ... هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ! و ...

باز هم زندگی...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸
 

می دونم آخرین نوشتم مال مهر 89 هست و قاعتا" خیلی چیزها باید عوض شده باشه...

اما چند وقته دارم یه چیزهایی رو عوض می کنم توی خودم , شاید آخرین تغییرهایی باشه که بتونم تو خودم انجام بدم...

واسه ی اینکار احتیاج به یه جایی داشتم که راحت باشم...

و اونجا بود که باز هم "زندگی" اومد سراغم ...

مرسی "زندگی" که از شهریورماه سال 82 تا امروز با من موندی....

سلام به نوشتن دوباره ....


 
 
من
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
 

من نیکا, یک عروسک خیمه شب بازی هستم!


 
 
اعتماد یا ... ؟
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳
 

اعتماد یا ... ؟

 

رأی بازیچه ی مجلسیان قرار گرفت،

                    اعتماد خودکشی مردم شد،

                               و یک پرش بلند تنها راه رهاییست !

 


 
 
مرده های آرام این شهر ...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٢
 

مرده های آرام این شهر ...

 

یک دقیقه سکوت

      برای مرده های آرام این شهر 

              که آخرین حرفشان  سکوت  بود ... !


 
 
پس من کی؟!
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٩
 

دیشب هم مثل چند شب گذشته تا صبح توی تاریکی اتاق با چشم های کاملاً باز دراز کشیده بودم، حتی پهلو به پهلو هم نشدم؛ دلم نمی خواست از نگاه کردن به "هیچی" دست بکشم.  خیلی وقته با آینه قهر کردم ولی حتی بدون نگاه کردن به اونم می تونم گودی دور چشمم رو احساس کنم! دلم نمی خواد توی آینه خودم رو ببینم و احساس حقارتم بیشتر بشه ، از دیدن آدم جدیدی که توی آینه است وحشت دارم. من؟! وحشت؟! قبلاً از هیچی وحشت نداشتم ولی الان از خودم وحشت دارم، چیزی که قبلاً می پرستیدمش.

چند روزه که توی بیمارستانم؟ یک روز؟ دو روز؟ نه! یک ماه و سیزده روزه که من اینجام و هر روز رو به فکر اینکه "امروز دیگه می بینمش" شب می کنم و هر شب رو به فکر اینکه "فردا رو دیگه نمی بینم" صبح می کنم. چه زندگی مسخره ای دارم، نه؟! حتی دکتر ها هم منتظرن ببینن به قول خودشون تا کی "با مرگ دست و پنجه نرم می کنم"! هه! چه مسخره! اما من که با اون مبارزه نمی کنم؛ اونه که داره با من مبارزه می کنه. اونه که من و همه ی کارکنای اینجا و خانواده ام و دوستام رو سرکار گذاشته. هر دکتری به اون یکی میرسه میگه "مریض اتاق 313 هنوز هم زنده است؟! این یه معجزه است!" هیچوقت دوست نداشتم بازیچه ی دست کسی باشم؛ شاید به خاطر همینه مه هیچوقت قلبم رو کامل به کسی ندادم و همیشه محض احتیاط هم که شده یه تیکه اش رو برای خودم نگه داشته بودم. همیشه من بقیه رو بازی می دادم ولی توی این بازی....

زندگی همه ی ما ها بازیه اما بازی من دچار یه نحسی بزرگ شده؛ نحسی سیزده این اتاق من رو هم گرفته. چرا سیزده نحسه؟! سیزده بیچاره! اونم مثل من یه بازیچه است. بازیچه ی ....

با یه صدای جیغ بلند به خودم اومدم. چرخیدم رو به پنجره ، بالاخره دیدمش! عزرائیل با با یه لبخند بزرگ که بیشتر به نظرم شیطانی اومد داشت می رفت بالا! صدای جیغ و نفس ها و حرف های بریده بریده داشت واضح تر می شد، مثل اینکه زنه رو آورده بودن تو حیاط تا هوا بخوره و آرومش کنن ؛ چه جالب، آوردنش جایی که همونی که باعث گریه اش شده بود چند ثانیه ی پیش ازش رفته.

وقتی از جلوی پنجره ی اتاقم داشت رد می شد با بیشترین شیطنت ممکنه با اون لبخندش بهم چشمک هم زده بود و بعدش رفت.

رفت؟! این بار هم نه؟!

دوباره رو به دیوار چرخیدم و شروع کردم به "هیچی" نگاه کردن. پس من کی؟!


 
 
پهلوان واقعی ... یک پست آزمایشی
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۸
 

یک پست آزمایشی

پهلوان واقعی

 

یکی از روزهای سرد و گرم بهاری بود که یه پیرمردی با یه نقاب که فقط میتونست جلوشو ببینه و لباس ژولیده پولیده یه گوشه ای در محله ی  استراباد در  چند متری قهوه خونه داش رحیم نشسته بود و همش به قلیون های چاق کرده دیگران نیگاه میکرد ! و هی شروع میکرد به تقلید اشخاصی که قلیون میکشیدند و به سبک اونا میشست و  دستاشو مثل اونا باز میکرد ، لنگاشو مثل اونا میشکوند و باز میکرد ! هی این کارو انجام میداد ! و همه توجهشون بالاخره به اون ختم شد و هی نیگاش میکردند و قه قه میخندیدن ! اونه بیچاره هم که نمیفهمید منظورشون چیه ، اونم مثل اونا سرشون برمیگردوند و انگشتشو به علامت تمسخر طرفشون میکرد و هی قه قه میخندید ! تا شد اسمال تیزی سر و کلش تو قهوه خونه پیدا شد و تا اومد به نزدیکیش همه بلند شدن و مثل نوچه ها براش سر تعظیم میووردن و  بلند شدن و بهترین جای قهوه خونه رو براش آماده کردن ! و هی میگفتن رخصت پهلوون ! تا نشست شروع کرد به پک زدن و هی کشیدن قلیون ! و دید یه نفر داره اداشو در میاره ! و اون زمونا هم برای هر پهلوونی سخت بود که یه نفر به علامت تمسخر ، ازشون تقلید کنن ! ...

بعد از مدتی که سپری شد هوشنگ با یه کلاه چاهی داشت رد میشد که متوجه اسمال نمیشه و سلام علیک نمیکنه و میشینه روی یکی از این ایوون های قهوه خونه ! به اسمال خان بر میخوره بلند میشه یه نعره ای میکشه و میگه پدر سگ ، بزرگ دیدی ، احترام نمیکنی ! ادب نکردنت ! پس برو بچه ها یه نگاه کنید که میخوام ادب یادش بدم ! نوچه ها هم که هی شروع به لنگ انداختن بودند و به به چه چه میکردند !  اسمال بلند میشه و شروع میکنه به ضرب و شتم هوشنگ ! طوری اونو از قهوه خونه بیرون پرت میکنه که حتی نمیتونست سرشو بالا بیاره !

اسمال از دور میبینه که اون پیرمرده نشسته روی زمین و هی با دو دست محکم میزنه تو سرش و داد و هوار میکنه ! خیلی تعجب کرد بازم بی اهمیت به این صحنه نشست ! تا شد هوشنگ رسید به اون پیر مرده ، که یهو پیرمرده بلند شد و تا هوشنگو دید شروع کرد بوسیدن سرو صورتش و خونای صورتشو با یه قسمتی که از پیرهنش پاره کرده بود داشت تمیز میکرد !

اسمال بلند شد و جا خورد ! و به سوی اون حرکت کرد و دستمالزنا هم پشتش همه با سینه های کفتری در حرکت بودند ! تا رسیدند و اسمال برگشت قمه رو در اووردو گذاشت زیر گلوی پیرمرده !  خندید ! مسخرش کرد ! انداختتش پایین ! دوباره بلندش کرد اینقدر زد زیر گوشش که مرد به اون بزرگی مثل بچه های کوچولو زار زار گریه میکرد ! اسمال هی میخندید ! یکی از نوچه ها بلند به اسمال گفت :

بزرگی و احترام یعنی چی ؟

اسمال کمی سرخ شد اما سرخیش پشت اون سیبیل کلفت و درازش مخفی میموند ! و تته پته میکرد گفت : تنت میخواره ! به تو چه جوجه فسقلی !

یکی از اون دستمال زنا بلند شد و گفت : خوب کودن جان ، بزرگ و احترام یعی اسمال خان دیگه ! چی از این بزرگتر و پر هیبت تر ! یه دفعه همه به سلامتیش یه صلواتی فرستادند و هی لنگ مینداختن !

پیری داستان ما بلند میشه و رو میکنه به اسمال میگه ! میتونم منم اداتو در بیارم ! که یهو صدای قه قه جمع بلند میشه و با نعره ی اسمال خفه میشه ! میگه در بیار میخوام کمی ابهت خودمو ببینم !

پیری شروع میکنه به دست درازی به تمام نو چه ها و دستشو مثل گداها به طرف هموشن دراز میکنه و هی داد میزنه بهم احترام کن ، بهم تعظیم کن ! فریاد میزد اسمال دیدی تو اینی !

 اسمال یه چرخی زد و گفت من این نیستم و سریع قمشو در اووردو نقاب پیری رو با یه حرکت انداخت ! یهو یکجا ایستاد و همه نوچه ها تا چند دقیقه خشکشون زده بود همه همدیگرو نیگاه میکردن ! صدای پچ پچ بلند شد ! اسمال چشماش بسته نمیشد و مثل یه مجسمه سنگی سر جاش سنگکوب شده بود ! پیری فقط گریه میکرد و چشاش از اشک پر شده بود و تمام موییرگ های سفیدی چشمش قرمز شده بودند و تصویری از یه آینه شکسته رو ایجاد کرده بود ! اسمال افتاد پایین و داد میزد :

غلط کردم ، غلط کردم ، ...

نوچه ها هم بازم برا دستمال لنگاشونو اووردن بالا که پهلوونشنو نبینند که داره گریه میکنه ! و صدای گریه بلند شد !

پیری سرشو برگردوند طرف قهوه خونه و روی بدترین میز قهوه خونه نشست و رو به داش رحیم کرد و گفت :

داش رحیم یه چایی دیشلمه بده  ...

پ.ن : از صاحب این وبلاگ معذرت میخوام !

 


 
 
عذر خواهی و تشکر ...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
 

سلام, خوبین؟! امیدوارم زندگیتونو مثل من دوست داشته باشین!

خانوم یه داستان چند قسمتیه و این تازه قسمت اولشه یه چند تا قسمت دیگه هم ازش میذارم, امیدوارم خوشتون بیاد ,

در ضمن از همه ی آدمایی که میان تو وبلاگن تشکر می کنم و ببخشین که توی وبلاگتون نظر نمیذارم, آخه صفحه ی نظرها رو نمی تونم باز کنم! زودتر مشکل رو حل می کنم و میام جبران میکنم حتماً و حسم و نظرم رو راجع به نوشته های قشنگتون میگم حتماً!

D: D: D: D: D:D:


 
 
خانوم (1)
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠
 

امروز:

دیگه خسته شدم.تصمیم خودم رو گرفتم.از بچگی تحمل این کارها و حرف ها رو نداشتم. همیشه می گفتن این کا رو نکن, تو دیگه خانم شدی... اونجا نرو, تو دیگه خانم شدی... اینجوری نخند,تو دیگه خانم شدی... و من همیشه به ÷سر بچه ها حسودی می کردم که با لباس های گلی و خسته از بازی می اومدن توی خونه ؛ ولی من از خونه حتی بیرون هم نمی رفتم و اگر هم می رفتم باید دقیقاً رفتار یک خانم رو نشون می دادم! تنها کسی که یکم حس می کنم منو می فهمه پدرمه که اونم البته مخالف رفتارهای خانمانه نیست.

الآن دیگه بزرگ شدم و خودم باید برای خودم تصمیم بگیرم, نه یه سری قوانین مسخره. هرچند این نظر من ربطی به بزرگ شدن نداره و از بچگی این نظر رو داشتم! (و چه شب هایی که به خاطر این نظر به اتاقم تبعید شدم و تا صبح گریه کردم و بالشت بیچاره رو زدم و گاز گرفتم!)

اما امروز تصمیم خودم رو گرفتم. می خوام اونی باشم که دلم می خواد نه اونی که ازم می خوان! از فردا شروع می کنم. به خاطر همین اسم امروز رو روز اول زندگی میذارم!

بهتره دیگه بخوابم تا بتونم روز دوم زندگی خوبی داشته باشم!

شب بخیر دوست کاغذی من!


 
 
سکوت بی پایان ...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳
 

سلام .

من دوباره برگشتم ....

هورا ....................................................................

...

سکوت بی پایان ...

 

صدای پرندگان کوچک ، آنچنان با صدای شرشر باران آمیخته شده بود که لذت بخش ترین موسیقی ممکن برایم نواخته میشد ! خیلی وقت بود که سر و صدایی نشنیده بودم ! وقتی که سعی میکردم پرواز را بیاموزم ، در این فکر نبودم که راه رفتنم را فراموش کنم ! نمیدانستم که انسان آفریده شدم و باید انسان از دنیا برم ، نه یک پرنده ! خیلی دلم برای خودم بودن ، تنگ گرفته است ! ای کاش میتوانستم درک کنم که فلسفه ی خلقت من هم ، با فلسفه ی خلقت دیگر موجودات تفاوت دارد ! انسان به حکم انسان بودنش ، در حال تخریب کردن است و این عبارت شده ، یک قانون بی شک و تردید طبیعت ! شاید تاثیر این جمله آنچنان در من زیاد بوده که هرگز نمیتوانم باور کنم که در واقع من هم یک انسان هستم ! انسانی که سعی کرده است ،خودساخته عمل کند، اما هرگز اینگونه نشد ! سکوت کردم و به دور و اطرافم نگاه کردم ! مجبورم کرده بودند سکوتم را زیر پای بگذارم، چون میدانستم با شکستن سکوت باعث تخریب خیلی چیزها میشوم! بهتر دانستم که قانون را نقض کنم و فکر کنم که باید پرنده از دنیا بروم ! 

                         


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۸
 

سلام زندگی من!

چطوری؟!

من شرمنده اتم به مولا!می دونم دلت رو شکوندم اما...بخدا زندگی بدجوری گره خورده ببخشید که تولدت رو جشن نگرفتم...ساله دیگه از خجالتت در میام به خدا

ساله دیگه چیه؟اصلاْ امسال از خجالتت در میام.بذار بابا از بیمارستان بیاد بیرون یه داستان خوب واسه ی زندگی خودم می نویسم!


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
 

مجبورم یه چیزهایی رو اینجا بنویسم. هنوز اون چیزی که دلم می خواد اینجا باشه رو ننوشتم. بنویسممیذارمش. بعضی وقت ها یه چیزهایی توی بلاگ ۳۶۰ ام میذارم. اسم و فامیلم رو که بلدین .

کنکوری شدم. خیلی ترسیدم ازش!مامان هم ترسیده! فکر می کردم فقط خودم فکر می کنم که چیزی نمیشم اما امروز که دیدم مامانم داره گریه میکنه و خیلی نگران کنکورمه فهمیدم که بجز من هم هستند کسانیکه این فکر رو میکنن!


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸
 

بازم خیابونای شلوغ تهران و بازم تاکسی های داغون که همینجوریش دارن از هم باز میشن!

بازم آدم ها و مسافرهایی که بغل دستت میشینن و زندگیشون گره خورده.گره هایی بزرگتر از همه ی گره های کور زندگی تو!!!!

سوار تاکسی بودم.شب بود و خیابون شلوغ بود.یه خانومی که دختر کوچولوش بغلش بود و قیافه اش حسابی خسته بود سوار ماشین شد بغل دستم نشست. از قیافه اش حسابی معلوم بود از دویدن های روزانه و حرف ها و غرغرهای دختر کوچولو حسابی خسته و کلافه بود.

دختر کوچولو هی حرف میزد و مامانش با بی حوصلگی گوش میکرد و با عصبانیت جواب سوال ها و حرفاشو میداد.دختر کوچولو یهو یادش اومد میتونه از مامانش دلخور باشه.رو کرد به مامانش و گفت:

-مامان پس النگوهای من کی قل می خورن و میان؟!

-میان مامان جون

{دختر کوچولو با گریه}-آخه اونا که آدرس مارو بلد نیستن!

-چرا بلدن

-پس چرا نمی یان؟

-میان آتنا جون

-پس کی؟!اصلاْ من النگوهامو می خوام!!!

-به من چه؟!برو به اون بابات بگو که می خوایشون.مگه من بردمشون؟

{آتنا همچنان داشت گریه می کرد}-آخه من می خوامشون!الان می خوام!!!

.

.

.

 

 

کی می دونه روزی چندتا النگو قل می خورن و میرن؟!؟!


 
 
بدون شرح !
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
 

آنگاه که خداوند انسان را آفرید به او گفت برو

و انسان راه افتاد

رفت و رفت

نمی دانست به کجا

فقط می دانست باید برود

سرانجام به حوا رسید و دیگر حرف خدا را کنار گذاشت و نرفت

همانجا ایستاد

و همیشه فکر میکرد سرپیچی کرده

و نمی دانست که خدا می خواست او به حوایش برسد

تا آدم ها و حواها بیایند

...


 
 
...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٩
 

شدیداْ نیازمند یه فرمولم که باهاش مشکلای زندگیم رو حل کنم و یکم خودم رو از دست خاطره ها و چیزهایی که ذهنم رو مشغول میکنه دور کنم!

از کدوم فرمول حل میشن اینا؟!؟!


 
 
حسنک ...
نویسنده : نیکا سجودی - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٧
 

اینرو از وبلاگ یکی از دوستای هلیا بر داشتم.

وبلاگ ۳۶۰ ساغی جون که خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی نوشته هاش قشنگن!

وقعاْ نوشته های شاهکاری داری ساغی جون

 حسنک

حسنک magnify
یادت هست ؟
گاو ماما می کرد
گوسفند بع بع می کرد

همه می گفتند :
حسنک کجایی؟

حسنک کجایی ؟
آدمها گشنه اند

آدمها لبخند می خواهند
آدمها بوسه می خواهند
آدمها باران می خواهند
آدمها نور می خواهند
آدمها از بس همدیگر را بغل نکرده اند ،
گربه هارا بغل می کنند
آدمها از بس تنها شده اند ،
کسی را نمی بینند

آدمها از بس از عشق ترسیدند
دیگر دلشان نمی لرزد
حسنک بیا
دیگر کسی به کسی لبخند نمی زند
دیگر کسی دست دیگری را نمی گیرد
آدمها از هم می ترسند
 شازده کوچولو ، در به در

 تو اخترک ها دنبال گل می گردد

حسنک بیا و به دادمان برس
آدمها گشنه اند
 

 
 
← صفحه بعد